شب نوشت ۵۱: همانجا بمان

همانجا بمان!

اینجا خبری نیست.

حتی چلچله ها هم از کوچ به اینجا منصرف شدن.

گنجشکها همپای آدمک ها، هم الکی شلوغش کرده اند...

شب نوشت ۵۰: نور کدام است؟!

شب نوشت ۵۰: نور کدام است؟!

محبوب نازنینم سلام

این روزها و در این دوران، احوالت چطور است؟

امیدوارم این روزها بگذره و ارامش بیاد و برگردیم‌به هم و بتونیم باز هدفها و پروژه های مشترکمون رو به نتیجه برسونیم ...

این شبها و روزها، اینجا از هر چیزی ترسناکتر این است که همش تب دار اینیم که هر لحظه باز شروع شد و باز می خوان بزنن. و این اماده باش بودن در هر لحظه و هر گاه، اون هم از هر سمتی، آدم رو، روان آدم رو ، آرزوهای ادم رو، همه عمر ادم رو، امید ادم رو، شورهای تو قلب آدم، کورسوی نور در روزنه ای از چشم انداز آدم رو و حتی گاهی زیاد جسم ادم رو تحلیل می برد ...

فلذا بلکه هم این روزها عجله من و ما برای تحویل پروژه ها، کارها، وعده ها، امانتی ها، و حتی مهربانی ها، بخاطر این باشد که هر چیزی ممکن است پیش بیاید و نمی خواهیم کارها و وعده هایی که دادن و دادیم به هم، بخاطر من و ما سر تایم انجام نشود. زیرا که برامون وعده ای که آدمها به ادمها می دهند، مهم است.

نت که هم خط می شود و قطع می شود، انگار خفگی در سیاهی و تاریکی بیشتر و بیشتر می شود و از سر ادم بالاتر می رود. انگار در مرداب گنداب سیاهچاله بیخبری، دارید همین طور غرق می شوید و نمی توانید کاری کنید و کنیم. تمثال در گور ماندگان که فقط یک دستشان از گور برای التماس اینکه هی! من اینجا زنده ام اما به سان دفینه مانده ام.

چه کسی بی خبری را، خوش خبری شمرده است؟ بی خبری، اینجا یعنی ترس، اینجا در قلب خاورمیانه تب دار، یعنی هول اینکه هر لحظه خبریه و چون شهر کوران و کران، اصلا نمی دانیم چی گذرد و در حوالیمان. بی خبری، یعنی روزی هزار بار می میریم و حتی نمی خواهیم دیگر زنده بشویم. در واقع هر لحظه می میریم... در واقع با کوچکترین صدایی در این نزدیکی ها و نه دور دستها، می میریم.

این نوشتار را برای آیندگان می نویسم که باید سریعتر خود را نجات دهید که تعلل در خروج از تاریکی، به هر دلیل منطقی و غیرمنطقی، و یا حتی به دلیل انتخابی اشتباه، ممکن است، انسان را هر لحظه در خود بشکنن و شماتتی عمیق و هر روزه با خود به همراه بیاورد در جسم و جان مان که ای کاش و ای نکاش و ای کاش که ...

بگذریم...

از سیاهی برایت می نویسم که دیگر حتی به امیدها هم ناامیدیم. و به هر امید، در نهایت تمامیم.

گاهی می اندیشم که این سیاهی شاید از درون خودمان است که خوب نمی بینیم هیچ چیزی را از فرط غم و وحشتی روز افزون. از سیاهی برات می نویسم، سیاهی ای به عمق بشریت در طی نسل ها از تاریخی به تاریخی دیگر، از دوره ای به دوره ای دیگر. از سیاهی ای برایت می نویسم که قرنهاست، انسانیت در آن به نفس نفس افتاده؛ انقدرها که زمین نیز بار امانت را دیگر به دوش نمی کشد، دیگر دیگه نمی خواهدش، تاب نمی آورد و به دنبال بهانه ای از برای عودت مهمانها است دیگر، کم و کم؛

و کماکان از میانه قرنها جنگ و خون و ماتم، هر چه به هر سمتی هروله می زنیم، دو مثقال انسانیت، کمی مروت، لااقل کمی به رسم مهر نمی یابیم؛ کمی تا نیمه ابری به حرمت و به رسم کودکی، در این دیار کهن هنر، هیچ‌نمی یابیم که هیچ بر هیچ، هیچ بر هیچ...

اینجا انتهای کوچه امید است؛ شاید بهتر است بگویم بن بست امید؛ آنقدر که نه به گذشتگان امیدی هست و نه به ایندگان حتی؛ اینجا حتی هنر به رسم التیام هم، با مرحم به رسم انسانیت، دیگر کار ساز نمی آید و نوش داروییست که حتی امیدها را هم چاره نیست، چه برسد به مرحم و درمان...

و تو امید محبوب من، ایا امیدی هست که به ما نثار کنی که جانی دوباره ببخشد ما را...؟

گاه با خود می اندیشم که شاید کوریم و روز شده و اما همچنان روشنی را نمی بینیم و تاریک می بینیم همه جا را. شاید می خواهیم دیگر به تاریکی پناه اوردیم و یا در تاریکی ماندن را دست اوریزی برای دریافتهای بیشتر دریافته ایم! که کوران را می توان شفا داد و به کور زدگان را، امیدی به نور نیست...

گاهی در این دوران شاید نه چندان گذار با خود می اندیشم، که شاید این زمانه، زمان آن است که هنرمندان خلق کنند، بنویسند و ثبت کنند پدیده های این برحه تاریخی در گذار را، تا با روایت از واقعیات موجودی که در جهان در حال رخ دادن است، انتقال دهند اسنادی از موجودیت موجود این روزها و احوال هولناک جاری را به آیندگان و حتی دنیای امروز را.

گاهی فکر می کنم که شاید به همین دلیل ما در این جهان همفصلیم و هم عصریم و شاید هدف از خلقت ما، در نقطه اذلی این بوده که با انتقال حقیقت موجود، مانع تحریف تاریخ از تاریخپوشان بشویم.

و صد البته مثل همیشه بتوانیم یادآوری و جاری کنیم، راه گسترش عشق، صلح و دوستیها را در بزنگاه های تاریخ...

کسی چه می داند که به واقع رسالت ما در این جهان چیست و تاریکی و روشنایی کدام...؟؟؟!

به راستی نور کدام است و مرا لمحه ای بینایی و آگاهی بخشید که از هر روشنایی ای روشن تر و از هر والایی ای والاتر باشد شاید...!

Every night 🤍

Are you hear?

Are you here?

Every night i feel you dear ... 🕯

لحظات اول پس از رسیدن صدا از سیاهی روزگار

سلام

چقدر جملاتتون در لحظه اول وصل شدنتون عمیق و دردناک بود.

چیزی شبیه اونهایی که از تو تاریکی سیاهچاله ها دارن فقط نشونه می دن که زنده های بیرون.

مسخ شدگانیم گویا با صحنه های هولناکی که به چشم دیدیم و با گوشت و پوست و تمام روحمون در اون چند روز مشاهده کردیم.

شوری سرشار از امید به نجات در شب اول و به مرور در شب های بعدی...

تو خیابون که راه می ری و همه جا و همه جا، انگار اغلبا نور امید تو وجودشون خشک شده دیگه و ی بغض مشت کرده فریاد تو گلوشون گیر افتاده.

چهره ها غمگین و انگاری ناامید و سر بزیر که چی گذشت به ما و ماها و این بار هم نشد که نشد که نشد اونچه باید می شد.

و همه اونچه اتفاق افتاد رو به صورت کاملا فول اچ دی به چشم دیده شد؛ و چه ها دیدم و ندیدم...

شوکش صحنه های آخر زمانیش، تمام جون و وجود آدم رو خشک می کرد ...

و واقعا وصف ناپذیره.

و حیف... و حیف ... و حیف ...

شب_نوشت ۴۶: هر چی به قسمته.ببین قسمتت کجاست.

#شب_نوشت ۴۶: هر چی به قسمته.ببین قسمتت کجاست.

موقعیت تاریخی:بعدجلسات انلاین برا ایونتهای بین المللی بااساتیدی آوانگارد؛ داوری؛ سپس جلسه حضوری وهماهنگی سخنرانیم در همایش بانوان تاثیرگذار در روزجهانی رویاها ویک ایونت خیریه هنری درشب میلاد غریب الغرباء...کمی زمان گذروندم درمحله پدری.عطرجغول بغول پل عراق،قبل جلسه من رودلتنگ خاطره کودکیهاکردکه همیشه دوست داشتم ببینم چه طعمیه وقتی می گذشتیم ازاینجا.تصمیم گرفتم بعدجلسه حتما برگردم وتست کنم.

سوشال مدیا روبازکردم بعدغذاوهمزمان باچای البالویی سرپل:

خبر:اسطوری در روزتولد،به زندگیهای بعدیش کوچ کرد.

سکوتی پرازحرف که چقدر ماها اسطوره وجاودانیم...؟!

دوباره بازکردم سوشال مدیا روکه پیامها روپاسخ بدم.

پیام استاد قدیمی یکی از دانشگاههای هنر رشت: چک می کنن باهام تا مطمن بشن تو جلسه ای که برایکشنبه صبح هماهنگ کرده بودن، برم و برادانشجوهاش، به عنوان یک موفق و الگوی دوران، تعریف کنم مسیرم رو تا اینجا و بهشون انگیزه بدم.بایک اوکی،خیالش روراحت می کنم.

پیام بعدی: دیالوگ با نویسنده ای ساختارشکن:

من: "چططوری؟میزونی؟ردیفی؟" (نمی دونم کی این پیام رو فرستاده بودم)

پاسخش: "خوبم شکر.تو چطوری؟"

و در ادامه من:

"الان در این لحظه کمی بهترم.

شکر

اومدم سر پل عراق جغول بغول خوردم.

الان کنارپل نشستم و منتظرم چایی البالوییم سرد بشه که بخورم و برم

دارم به پیامها پاسخ می دم ...

این پیرمرد دکه اییه به همکارش داره می گه :

شیمی مار عروسی مره یاده. شیمی پدربزرگ ، داماده ره مامور بورده بو...!

و دارم یه این فکر می کنم وقتی در عروسی ای که با آژان اوردن پدر عروس برا داماد شروع شده،محصولش شده این مرد تو دکه چایی البالویی درست کن که هی دو دقیقه ی بار میاد و می گه که تو چایی البالوییت، گلپر بریز؛ منم هی می گم باشه، بعدا می ریزم،حاصل زندگی من چیه و قراره چی بشه؟!

کمی بوی ته گرفتن جغول بغول میاد. فک کنم یا حواس اشپز صداقت پرت چیزی شده.یا دیگه تموم کرده متریال رو...

وبادیه که داره من رو می بره تو این شبهای طوفانی

پاشم،برم.

چاییش اماخوب بود.به نظرم خوب شدپدرزنه عروسی روبهم نزده بود حدودا۶۰سال پیش.لاقل به من ی چای البالویی رسید!

گلپر روهم اومد پیرمرده برداشت و برد و حواله ی میز دیگه شد.

گاهی زندگی همین قدردلتنگه...و تو فقط شنونده روایتهای دیگرونی تالمحه ای به روایتهای هولناکت فکر نکنی..."

حساب می کنم. کمی قدم می زنم و دارم برات می نویسم و فکر می کنم که:

واقعا اسطوره کیه؟و راه جاودانگی چیه

وتوتاکسی شهرام شب پره داره می خونه...

#سمیراصفاری

#samirasaffari

#بهرام_بیضایی

شب نوشت ۴۵: مرا به سخت جانی خود این گمان نبود. اما... زنده بیرون امدن از طوفان پیشه من است!

شب نوشت ۴۵: مرا به سخت جانی خود این گمان نبود. اما... زنده بیرون امدن از طوفان پیشه من است!

هیچ چیز زیبا نیست وقتی دلت غمگین باشه و دلت خوش نباشه.

هیچ چیز زیبا نیست وقتی امن ترین ادمهای زندگیت، اسیبهای جبران ناپذیر بهت بزنن

هیچ چیز زیبا نیست وقتی اون قدر همع دروغ بگم که دیگه نتونی هیچ کی رو باور کنی...

هیچ چیز زیبا نیست دیگه اینجا...

و همه چی و همه چیز ، تو رو یاد زشتی های دنیا می ندازه.

حتی باورش سخت می شه که زیبایی ای وجود داره و مانا باشه.

اینجا فقط ترس هست و ترس تو ته تاریکی ها.

هر چی دست و پا می زنی، باز هم رهایی معنا نداره و انگاری فقط همین که مراقب باشی که بهت اسیب بیشتری نرسه، همین کفایت مذاکرات و تلاشها باشه.

اینجا تو ته تاریکی ها ، اصلا چیزی دیده نمی شه که بتونی تعریفی از زیبایی داشته باشی برا خودت.

همین که بتونی ی قدم جلوتر رو ببینی شانس اوردی.

اینجا هیچ چیزی زیبا نیست متاسفانه

گمانم نبود جان به در ببرم هر بار و این بار و بارها...

اما گویی صد جان داران را هراس جان دادن نباشد؛

لزوم است که چاره یابم از بهر نجات جان از این رختشوی خانه زار!

اینجا همه چیز نفس گیره و این روزها بیشتر.

اما امیدوارم زنده در بیام ازش این بار هم

تو برام دعا کن

و تنها می تونم سکوت کنم . سکوت . سکوت و سکوت

اماسکوت نفس گیریه

و گاهی فکر می کنم این بار دیگه نتونم زنده دربیام ازش

تموم می شم هر شب

و می خوابم

اما صبح بیدار می شم و متوجه می،شم یک روز دیگه زنده ام

و باید ادامه بدم

و مجبورم فقط و فقط سکوت کنم و ادامه بدم

گاهی فکر می کنم این بار دیگه تا صبح نمونم

و تموم شم.

اما باز هم می بینم ادامه دارم

..عجیبم و چقدر عچیبتر که این همه به من گذشت و باز تاب اوردم و زنده می مونم. بلند می شم. راه می افتم و ادامه می دم راهم رو

واین بار دیگه فکر می کنم بعید به نظر بیاد.

اما می دونم که زنده می مونم و ادامه انگار سرنوشت منه

شب خوش

فردا صبح می شه و ما باز هم هم رو می بینیم و باز من برات از امید تعریف می کنم و شروع روباره

راستی ...

دوستام می دونن عادتم رو و نمی پرسن ازم علتش رو وقتی می پرسن خوبی؟

و من با لبخند ازشون می پرسم که :
خب تعریف کن.
خبر خوب چی داری؟
می دونن که حالم رو به زواله ...
می دونن که نپرسن

بهشون یاد دادم که تو اون شرایط اونها تعریف کنن از روزگارشون. خبرهای خوب بدن . غصه هاشون . روزمرگی هاشون... و من می شنوم
و اون ها اونقد می گن و می گن و می گن، و من می شنوم و می شنوم و می شنوم..‌
تا اینکه من غرق می شم تو دنیای گوینده و قصه هاش و بعد کم کم و دوباره خورشید از تو قلبم طلوع می کنه. کم کم روزنه امید باز می شه تو قلبم نور میاد تو دل تاریکی ها. و من دوباره برمی گردم به زندگی و زندگی و زندگی...

خب حالا تو تعریف کن نظام
خبر خوب چی داری برامون امشب مارکو؟ 😊

#شب_نوشت ۴۴: وقتی روز خوبی بود.

#شب_نوشت ۴۴: فعلا عنوان نداره

همیشه خوب ترین روزه، اگر خوب ببینیم.

زندگی برا ادمها رو به پیشرفته

اگر دنبال نشونه ها باشیم تو هر شرایطی که به موازات جهان ملاقاتش می کنیم 😉☺️

#شب_نوشت 43: حوالی نهضت ما گنجیم و دیگران قدرمون رو نمی دونن!

#شب_نوشت 43: حوالی نهضت ما گنجیم و دیگران قدرمون رو نمی دونن!

پس اونها رو دور نگه داریم.

الان یعنی ما گنجیم؟

از کجا مطمن باشیم که ما گنجیم.

به نظر ما همون خاکیم که قبلا کانی و اینها در یک چی هایی دیگه بودیم، بعد دوباره جمع شده و الان تبدیل شده به ما. بعدشم ان شاال... تبدیل میشه به یک سری چی های دیگه...!

به نظر دومم ، تنها دلیلی که ادمها شما رو از خودشون دارن دور نگه می دارن اینه که براشون آزار دهنده و آسیب زننده هستید، فلذا به این منطق رسیدن که یکی از شاخص های ارامششون در نبودن شماست.

به نظرم سوم، خب اینکه خیلی ساده است پمپ گلم! هیچکی مجبور نیست تحملت کنه، مگر اینکه خودت رو اصلاح کنی و به نظر طرف مقابل احترام بگذاری. در غیر این صورت اون هم حق انتخاب داره تا ابد و یک روز برای بودن یا نبودنت در پوزیشن و شرایطی که فک کنی باشی کاکو. نمی تونی زورچپون کنی خودت رو تو مسیر یکی.

و صد البته که تو هم حق انتخاب داری گیانک جان 😉✌️ شاید بهتره آدم، آدمها، جامعه و قبیله خودت رو پیدا کنی عزیزم.

به نظرم چهارم، اینه که تلاش برای تغییر دادن دیگران، بعد از یک بار اعلام نظر خودت کار خیلی زشتیه و البته غیر انسانی احتمالا. قطعا حریم شخصیشون رو خدشه دار می کنه و بی فرهنگ بودن تو رو هم ثابت خواهد کرد! این یعنی هر کی گلیم خودش رو داره؛ شما هم برو تو گلیم خودت ، توپ بازی کن روله

به نظرم پنجم، راستی به ادمها، به اندازه وسعت قلبت محبت کن، نه اندازه میزان درکی که دارن. خیلی بیش تر از اون قدمی که برات برداشتن، مهربونی کن، خیلی خیلی بیشتر؛ نهایتا دیدی توقعشون زیاد شده یا عادت کردن که مهربونی هات رو وظیفه ات بدونن، یا اینکه تصور کردن که حباب اند! و شما، واقعا و حتما بایییید بهشون خدمت کنی و احترام بگذاری، شاید بهتر این باشه که دیگه ی بار یاد بیاری که وظیفه ای بر فردی نیست و مهربونی بوده؛ دیگه دیدی اصرار داره، اون رو هم با لبخند ملیح همیشگیت، به نظرم مجاز باشی به دور نگه داشتنش 😁😉

چون قطعا ما هم این اجازه رو نداریم که فرد و افکارش رو دستکاری کنیم.

البته نظر شما هم محترمه عامو 😉

و منبر امشب تامام.

خیرباشد و خوب برای همه و همه

پ.ن: البته که این شب نوشت برا منتور کوچ تون و مشاور برندتون صادق نیست؛ اون اختیارداره به تمام اوستا!

#انسان_باشیم

#انسان_متعالی

#شمعی_در_تاریکیها_ باشیم

🎭 تبریز به وقت جوهره ی آزادگی، موسیو به رسم شرافت جوانمردی

🎭 تبریز به وقت جوهره ی آزادگی، موسیو به رسم شرافت جوانمردی

بر پهنه‌ خاک پاک ایران سرفراز و در گستره سبز گیلان همیشه‌بهار، توفیقِ گران‌سنگ و سرافرازانه‌ی همگامی با خانواده‌ی پرمهر #گروه_هنری_رژا در پروژه‌ ای اصیلِ « #تبریز_به_وقت_موسیو » بر راهم نشست؛ آغازی که اگر از منظر پدیدارشناسانه بنگری، نه تصادف که تقدیری ازلی به نظرمی رسد؛

تقدیری که در مسیر این همراهی متعهدانه، با گوهرهای ایران زمین و از تبار نوروالنور، با صمیمیت و صلابت،قدم برداشتیم؛ بزرگ‌مردان و بانوانی که حضورشان در لحظه‌لحظه هم‌افزایی و مجاهدت، درس بود، کردارشان، آیین، و همراهی‌شان، سرمایه‌ای فراتر از شمارش روزگار.

چه تجربیات که زیستم و چه رنج‌های شریف و تلاش‌های صبورانه‌ای که بر شانه شان نهادم تا این امانت فتوت از آتش آزمون‌ها، سرفرازانه عبور نموده و کشتی پاک و بلندآوازه‌ی آزادگی، در سپیده‌دمی نو، به ساحل عزت و رستگاری برسد.

قطعا حظ چنین همقدمی محجوب با یارانی حرفه ای، حیرتم را از یکرنگی، خلوص و زلالیت دگرخواهی افزون‌تر نمود؛ و عجیب که این بار طی طریق، به تمثال کن فیکون می مانست. مشاهده‌ی به بار نشستن کوشش‌ها، امیدی تابناک و نیرویی نو بر جان می‌نشاند؛ و چه تجربه‌ای شریف‌تر از این که انسان ثمره‌ی عشق و اراده‌ی جمعی امن و یونیک را ببیند. یقینا، این تجربه‌ی ارزشمند، بر لوح ذهن،نقش بستنی نیست؛ حک شدنی‌ست.

برای یکایک شما یاران گرانمایه‌ام، همقدمی با چنین انسان‌های شریفی را درمسیر زندگی خویش آرزومندم که اگر این موهبت رخ بنماید، یقین بدانید نور حضرت دوست، از ازل در جوهر وجودتان مأوا داشته است.

یادگاری از پاییز پرخاطره ۲۰۲۵ در رشت دلنشین

پایدار بمانید.

تو خیلی عجیب و شگفت انگیزی...

تو خیلی عجیب و شگفت انگیزی...

و این اولین بار بود که از یک فردی این جمله رو درباره خودم می شنیدم...

و از اون به بعد تصمیم گرفتم که به راهم ادامه بدم و همرنگ ادمهای اطرافم نمونم همچنان

متوجه شدم که ایرادی بر من نبوده و نیست.

بلکه اونها ادمکهای، خیلی معمولی ای هست.

و از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم ادمهای شگفت انگیز رو کلا دور خودم نگه دارم...

و تو خیلی شگفت انگیزی که باعث این روند و ادامه اش شدی.

برا همین هر وقت به تو نگاه می کنم، برا این هست که یاد بیارم که باید شگفت انگیز بمونم. حال دل من رو خوب می کنه و من رو مصمم تر

البته که تماشای تو، قطعا دلایل دیگه ای هم داشته و خواهد داشت. دقیقا مثل پاستیل که عطرش عالیه و حال دل ادم رو خوب می کنه!!!😉

و شاید مهمتریم یادگار محی الملک شاهرودی😉✌️😁💣

شب نوشت 42 : معلمی متعالی به نام عطر انسان ساز عشق

شب نوشت 42 : معلمی متعالی به نام عطر انسان ساز عشق
لذت قشنگ چاپ مقاله ای تحلیلی دیگر درباب اثری جهانی، از انسانی متعالی در کلاس جهانی و تیمی هوشمند و دقیق در مجله #گیله_وا
یک تجربه نوسالژی، چیزی شبیه عطر شیرین وانیلی در کودکی
شاید یکبار برات در مورد حس خوبش بیشتر تعریف کردم؛
شاید هم در ادامه صحبتم کمی بهش اشاره کردم...

به نظرت راز #برندینگ یک مجله چی می تونه باشه که برای پژوهشگری با چندین عنوان کتاب و بیش از ۷۰ مقاله داخلی و خارجی نشر و چاپ شده در مجلات متفاوت بین المللی و پژوهشی، کنفرانسها، رسانه ها و ...، باز هم چاپ نوشتارش در اون مجله، از حال خوب کن ترین اتفاقات زندگیش می شه و سالها منتظرش می مونه. شاید به نوعی این نتیجه، حاصل کاریزماتیک بودن صاحبینش باشه و یا هدفمند بودنش، اون هم هدفی جمعی به وسعت تاریخ یک اقلیم در روزگاری که آدمک های فقط به منافع خودشون اهمیت می دن. می تونه برند یک مجله، اونقد عجیب باشه که از همون عنفوان جوونی، حتی نوجوونی، هر بار به کتابفروشی های اصیل شهرها سر می زنی، چشمت رو می گیره و ی نیم نگاهی می ندازی بهش، تکانشی هر چند کوچیک تو قلبت بوجود میاره و با خودت می گی، یعنی کیا هستن که دارن این مجله رو می نویسن و خطش رو هدایت می کنن؟ و سالها بعد،این افتخار همنشینی و هم اندیشیهای ارزشمند نصیبت می شه.

به نظرم میاد که ساختن #برند و #پرسونال_برند ی شریف و اخلاق مدار، خیلی کار آسونی نمی تونه باشه تو این روزگار که آدمکها وقتی ازشون تو اوج بحرانها و پاشیدگی درونی، کمکی می خوای، به راحتی شونه خالی می کنن و با افتخار اعلام می کنن که گول نخوردیم؛ و البته کمک حال نبودن و شفقت نداشتن رو نوعی پیروزی می دونن برا خودشون !!! به نظرم بشریت موجود عجیبیه و شاید همین نکات تمیز می ده بین انسانی مطلع و انسانی متعالی. انسان هایی به تمام متعالی که با قلبهاشون، داوطلبانه همه و همه زندگیشون رو نثار می کنن برای زنده نگه داشتن هر چه بهتر گویش یا زبان گیلکی، یا انتشار و گسترش مهر، عشق و صلح در سراسر جهان و ... . فکر می کنم رهبر و پیشرو موندن، چاشنی ای از جنس از خودگذشتگی و دگرخواهی در جوهره وجود افرادِ همیار در یک پویش جهانی، لازم داشته باشه که ممکنه یا در عنصر ذاتت نهفته باشه و یا اینکه به مرور، خودت، خودت رو تربیت کنی، و یک قلب تپنده بکاری تو وجودت برای نجات بشریت و جمع. به راستی چی می گذره به آدم ها که عده ای شریف باقی می مونند و عده ای در دسته ای دیگه، متفاوت اند؟
اما قطعا هر فرد یک امضایی از خودش به جای می گذاره در جهانهایی که با سایرین همفصل می شه؛ شاید سوال مهم این باشه که محصول هنر و اثر انگشت شما در این جهان و جهانهای موازی چه هست و چه خواهد بود؟

و در انتها از استاد #جکتاجی ارجمند، سپاسمندم که در این‌مسیر پدرانه و متخصصانه، شرایط چاپ و نشر را فراهم آوردند. متشکر از استاد فکرآزاد مهربان و خوش ایده که پیشنهاد همقدمی در گیله وای دوست داشتنی را ارایه دادند. سپاس از استاد علیرضا کوشک جلالی نازنین با عاشقانه هایش در راه صلح و گفتگو، عامر عظیمی مدبر و بانو زینب شعبانی خوش بیان که بهانه قشنگ جوانه زدن انگیزه نگارش این نوشتار بودند؛ و صد البته خانواده مانای نمایش پستچی پابلو نرودا در گیلان، که با تلاشهای مسولانه شان، سبب تعهد به مکتوب نمودن و نشر این مقاله تخصصی را شدند. بدون شک یکایک عزیزان، معلمی بزرگ برای من بوده اند تا بدین لحظه و امیدوارم این همکاری امتداد داشته باشد و پایدار بماند.
ارادتمند

شب نوشت ۴۲: بی انتظار و بی چشم!

و بلاخره همه اونها رو که چشمم براشون بود از دست دادم.حالا دیگر آرامتر و پرآشوب ترم؛ و و صد البته نترس تر... چشم انتظاری برایم معنایی ندارد و بیشتر مشتاق به کوچ...

شب نوشت ۴۱: در ملامت تکامل دلسردی ناممکن

شب نوشت ۴۱: در ملامت تکامل دلسردی ناممکن

دلسردی ی بارکی رخ نمی ده گیانک جان.

سالهای سال تیکه تکه به جونت می شینه.

هی می بینی و اعلام می کنی که اذیت دارم می شم

هی بینی و خواهش می کنه به تغییر شرایط

هی می بینی و تلاش می کنی برای بهبود

و باز تلاش می کنی برای بهبود

و هی می بینی و باز خواهش می کنی برای بهبود

هی می بینی و الارم می دی

هی می بینی و الارم می دی

هی می بینی و باز خواهش می کنی برای اصلاح

و هی می بینی و سکوت می کنی و سکوت می کنی و سکوت می کنی...

و به یک باره می گی امیدی نیست. شاید اشتباهی گرفتم و این همه راه رو اشتباهی اومدم...

و در یک نقطه در سکوت، رخت می بندی و کوچ می کنی.

حتی اگر قلبت تا سالها در هفت شهر عشق باقی بمونه.

اما دیگه تنها تلاش می کنی که تیکه های شکسته وجودت رو ، تیکه به تیکه جمع کنی و بند بزنی برای التیام.

طرف میاد و از همون شکستگی ها و آسیبهات تو رو دوباره سنگ می زنه و می شکونه و هر بار تکرار و تکرار و تکرار و بهش احساس برندهشدن می ده و غرور که پیروز میدان شدم این بار.

و اما که از یک نقطه ای به بعد دیگه از بند زدن مکرر وجودت، خسته می شی و مجبور می شی که خودت از خودت محافظت کنی در مقابل تکرار اشتباه اینکه اجازه بدی بت آسیب مجدد برسه.

و دلسردی دقیقا از این نقطه شروع می شه روله

دقیقا از این لحظه که آتیش تو قلبت و کورسوی امید تو ذهن به بهبود رو دیگه با دستهای خودت سرپوش می گذاری و هی سعی می کنی خاموش نگهش داری...

به نظرم ممکنه با مشاهده علائم بی انصافی ها، روزنه امید بسته بشه تو ذهنت ، ولی بعید بدونم بشه اون شعله عاشقی رو خاموش کرد. چون عشق اول تا همیشه قطعا می مونه تو جان و روح ادمها و با هر نوع زخمه ای بعید بدونم پاک بشه.

هر ادمی قطعا تجربه اش کرده این حس عاشقی ابدی و حسرت و چشم به راهی ابدی رو تو زندگیش که گفتم برات.

و البته اینها رو که گفتم آدمهایی که چرتکه می ندازن، اصلا درک درستی از این چیزها ندارن.

اون ها عموما می گن هستی و خدمات می دی و یا اگر نیستی، کار یکسره است در مقابلم هستی!

تو جز کدوم دسته از این ادمهایی یار من و عاشق دل خسته؟

ادمهایی که حساب کتاب می کنن، عین جنگ کردن اسیب می زنن به کسی که دیگه نمی تونن باج عاطفی و خدمات بگیرن ازش و دنبال ی راهی اند اسیب بیشتری بزنن و خراج‌بیشتری بگیرن.

به نظرم عاشق های واقعی سکوت می کنن و فلج می شن وقتی راههای التیام بسته ست. منصفانه می پذیرن تفاوتها رو و رها می کنن به ظاهر؛ بله، تاکید می کنم به ظاهر... چون اون شعله خاموش شدنی نیست و دنیا هم همه بخونن تو گوشش، شعله خاموش شدنی نیست و نمی تونه جاش رو با نفرت ابدی بگیره. عاشق ها تا ابد پشت هم هستن حتی اگر تنانگی ها رو با افراد دیگه ببینن. عاشق ها، ادم حسابی روزگار اند و تو بزنگاهها بداد هم می رسن بدون چشمداشتی. با جون و دل می رسونن خودشون رو که مباد خاری به دست عشقشون بمونه و حتی لمحه ای درد بکشه؛ سریع درمان می کنن و مرحم می شن. و نه این که بخوان کینه بگیره تموم قلبشون رو و اتیش انتقام...

اونی که انتقام می گیره و اسیب می زنه، اونی که چرتکه می ندازه، تجربه لطافت عشق رو در قلبش تجربه نکرده که دیگرون رو به انتقام با هر روشی تشویق می کنه. اون مدل افراد نمی تونن باور کنن عاشقانه های آدمها رو.

تو جزو کدوم دسته بودی و هستی؟

و سوال آخر:

ایا کسی هست تو قلبت، نتونی باهاش چرتکه بندازی و حساب کتاب کنی؟ نه از شرم و رودربایستی. بلکه تو دلت بخوای تا ابد همه وجودت و هر چی داری برا ارامشش و ی لحظه خوشحالیش بگذاری؟ حتی اگر مال تو و در کنار تو نباشه

اگر داری همچین ادمی رو، پس قلب تو متعلق به اون ادمه و بقیه ها صرفا التیام اند برای زخمهات. و کسی تا ابد نمی تونه تو رو راضی کنه و همواره تو به هر چیزیش ایراد خواهی گرفت و بهونه می گیری ... و البته چرتکه می ندازی با بعدی ها . چون دیگه صحبت بده بستونه و زرنگی تو شونه خالی کردن از تعهدات و مسولیتهاست و لاغیر !!!

شب نوشت۴۰: هدیه بی وطنی از برای کشورگشایی

شب نوشت۴۰: هدیه بی وطنی از برای کشورگشایی

و عجب چله نشینی شد...

آدمهایی که به لذت کشورگشایی دل می بندن، لازم هست بپذیرن واژگان بی وطنی رو ...

لذت های شما در زندگی چیست؟

و شما از چه چیزهایی لذت می برید؟

اما این سمت، مرحله ترسناکی رو دارم می گذرونم.گاهی چهارستون بدنم می لرزه و گاهی انگار پودر می شم و تو سکوت، تیکه های متلاشی شدم رو دوباره جمع می کنم و از نو خودم رو سر هم می کنم. راه می افتم و ادامه می دم...

انگاری دوران پیچیده ای هست...

البته نه به ترسناکی اون شبی که عزیزترینم رو با دستای خودم دادم به مسئول اتاق عمل که ذبحش کنن که اهدای عضو بشه.

و نه به ترسناکیه اون نیمه شبی که یار چهل ساله ام تو بیمارستان، تو دستهام مرد و سر و صدا کردم که پرستارا و دکترا برسن که زنده اش کنن، و برگشت بلاخره...

امیدوارم بهش عمر طولانی بده. هر چند که با من همقدم نمونه...

شب نوشت ۳۹: به خودت رحم کن و به خودت بیا ...

شب نوشت ۳۹: به خودت رحم کن و به خودت بیا ...

به نظرم ممکنه این پیام برای شما باشه...

البته که امیدوارم شما و اطرافیانتون، انسان متعالی ای باشید و نیازی به مرور این نوع نوشتار برای شما نباشه.

و شاید باعث شروعی دوباره به رسم انسانیت باشه:

به خودت بیا...

لطفا برو رفتارت رو اصلاح کن.

مشخصه که ادمها، کسی رو که به خودش اجازه می دن بهشون هر مارکی بزنه، بی احترامی و توهین کنه و مکررا تکرار کنه این عادتهای زشت و غیرانسانیش رو ، از خودشون دور نگه می دارند. برای چی باید بی احترامی ببینن.

این قدر اطرافیانت رو آزار نده و ما رو از خودت ناامید نکن با سوالات و رفتارهای کودکانه و ناپخته.

اگر هنوز یاد نگرفتی که چطور رفتار کنی با ادمی که داره رنج می کشه و با هزار تلاش، به خودش کمک می کنه که التیام و مرهم بشه برا خودش، تا با هزار و یک زحمت رشد کنه، لطفا خودت به خودت اجازه نده وارد حریم شخصیش بشی و مراعات کن کمی بنده خدا. لطفا به ادمهای اسیب دیده، زخمه نزن و نمک به زخمشون نپاش...

ادمها از یک جایی به بعد ، در مقابل افراد اسیب زننده، فقط و فقط سکوت می کنن و لحظه به لحظه از خودشون دور و دورتر نگهشون می دارن. چون لحظه به لحظه مطمن تر می شن که افرادی که تو سختی ها، بی پناهی ها و رنج کشیدن ها، آزار می دن فرد رو با قضاوت بی اساس و مارک زدن، متاسفانه دیگه لایق عمر گذاشتن نخواهند بود.

وقتی هم کاری و کمکی برای کسی که داره شرافتمندانه و اخلاقمدارانه و با هزار تلاش، برای زندگی خوب، سلامت، موفق و روبه پیشرفت، قدم برمی داره، انجام نمی دی، لااقل خودت به خودت احترام بگذار و کارهای سخیف مثل کنجکاوی بی مورد در زندگی دیگران، سوال پرسیدنها و رفتارهای نابهنجار و هیجانی، قضاوت، تهمت و مارک زدن بی پایه و اساس، و خیلی رفتارها و عادتهای زشت و غیرانسانی دیگه رو ، سعی کن از خودت دور کنی و خودت رو اصلاح کنی.

الان دیگه اغلب ادمها، برا افرادی که این مدل ویژگی هاِ حقیر و زشت دارن، علاوه بر اینکه احترامی قایل نیستن، تو حریم شخصیشون هم اصلا راهشون نمی دن!

خودت رو اصلاح کن و بعد توقع داشته باش برای ارتباطات صحیح و بسامان.

لطفا کمی خودت رو مرور کن، شاید واقعا داری با رفتار، گفتار و کردارت ، افراد رو رنج می دی و اونها سکوت می کنن و رخت برمی دارن زندگیت.

به خودت بیا...

حتما اون سمت پیش نور و بها منتظرمه... 🪷🕯

به هر حال من نمی تونم از این لحظه به بعد در مورد حست کاری بیشتر از این انجام بدم.

تنها پیشنهادم این هست به خودت کمک کنی که برگردی به شب قبل از اون سحرگاه آگاهی

راست چون این سمت به نظر دستنهام و من و ی ایل از همه سمتی، و لازم دارم که بیشتر متمرکز بشم رو چاره کردن بی چارگی هام، تا بتونم این پیچ زندگیم رو هم به سلامت بگذرونم.

اما اگه از این پیچ احتمالا پرتب و تاب ، زنده در اومدم، حتما برات از نور و صبح بهاری ، پس از مدتها تاریکی زمستون دهشتناک و یخ تعریف خواهم کرد دخترک زیبای من...

دوستت خواهم داشت تا همیشه و همیشه... 🧡

من مطمنم که حتما اون سمت پیچ، نور و بهارم منتظرمه... 🪷🕯

و خدای ما، بچه یتیم ها، خوب خداییه و خوب بزرگه عزیزکم 😊

چقدر بوی مرگ می ده...

برخی تصاویر، چقدر وحشتناکه

بوی سالها پوسیدگی جسم خواهرم با طعم مرگ رو می ده... حالم رو بد کرد ... 😔تموم قلبم و درونم فروریخت... و به یکباره برگشتم به ۸ بهار پیش که لحظه سال تحویل به کما رفت و بعد از یک هفته اهدای عضو شد... اما من هیچوقت باور نکردم زنده بودن رو... و من ماندم و درون و جسمی که از درون، لحظه به لحظه پوسیده و پوسیده تر خواهد شد و قلب من رو لحظه به لحظه با خود خواهد برد.

و اما بالاخره صبح خواهد شد،

و پروازی رها در راه ... 😊

برای دیدن تصویر توصیفی فوق لطفا کلیک بفرمایید..‌.

اقدام به رهایی در سکوت و یا رهایی پس از سکوت

گاهی مجبوری رها کنی؛

سکوت ممکنه به نوعی رها کردن باشه و یا تمام کردن در هر قائله ای...

باید شروع کرد با اقدام... حتی اگر اقدام رهایی در سکوت باشه

کوچ و یار و وصال

عموما آدمها وقتی می کنن از اطراف و اطرافیان، به کوچ فکر می کنن.

یا مهاجرت می کنن؛

و یا قبر می خرن...

بعد از اون، با شوق رسیدن به یار، منتظر می مونن و از برای وصال، زندگی رو زندگی می کنن به واقع...

حس شب اول از فصل جدید زندگیت

من اینجام...

خونه طبقه۳ رو که بابا عمرایی به نامم کرده بود رو با هزار داستان، مستاجرش رو بلاخره بلند کردم.

تجهیزش کردم قبل عید تا حدی

و اومدم اینجا زندگی کنم

تا یک زندگی جدیدی رو برا خودم شروع کنم.

دیشب رفت دیارش

و اولین شبی از فصل جدید زندگیم بود که بلاخره بعد هفت سال تونستم، بکنم از اون زندگی و دیگه زدم بیرون

یادت بودم خیلی

که چقد شب اولی که می خوای تک و تنها فصل جدید زندگیت رو شروع کنی، ممکنه پر از تشویش باشه...

حس شب اول خوابگاهم تو تهران رو داشتم که مادرم گفت دیگه رفتی هنر، و تهران، به من ارتباطی نداره زندگیت و خودت باید رو پای خودت باشی.

حس شب اولی که خواهرم،اهدا شده بود و دیگه می دونستم که قطعا از فردا نیست.

همون قدر ترسناک...

حس شب اولی که بعد ۳ سال هی چیز دیدن و سوال کردن و حاشا زدن و دروغ گفتن، دیگه اب پاکی رو رو دستم ریخت و گفت: اره منم اهلشم.

حس خیلی ترسناکی بود که چطور من تونستم مث فیلمها بمونم تا حالا. و حالا او، دنبال یک جرعه رهایی و ازادی برا پریدن از این بوم به اون بوم و لذت بیشتر...

و حس اینکه بعد این، دست خالی باید چی کار کنم و نه پناهی دارم و نه هیچی

اما این بار دم بابام گرم که به هر روشی بود، ی سقف به نامم کرد و گفت، از هیچکدوم از اینها امیدی نیست؛ می خوام خیالم راحت باشه که وقتی من مردم، تو یک سقفی امنی داشته باشی که بتونی بهش پناه ببری وقتی من نیستم. اینها تو رو چون پناهی نداری اسیرت می کنن و دست به دست می شی بابا جان...

کاش بابام بود.

اما سخت ترینش، اینه که کوچه رو که نیگاه می کنم، همش یاد اون صحنه ای می افتم که خواهرم رو تو این روزها، اوردیم با نعشکش برا اخرین بار،دم خونه و بعد بردیم خاکش کردن.

همش جلو چشممه وقتی از سر کلاسهاش تند تند می اومد تو کوچه و انگار نور می اومد تو قلبم

از پنجره که بیرون رو نگاه می کنم، همش می بینم تو سر کوچه واستادی 😊💐

تو پله ها، همش می بینم بابام داره میاد بالا اروم و اروم و صدای کلیدش که می اومد، قلبم تکون می خورد که اخ جون بابا اومد بلاخره. عین پناه و تکیگاه

البته خونه بالاست. خونه طبقه ۲ نیست.که خیلی سخت تر بود با اثر ناخن های خواهرم، رو کاغذ دیواری تو اتاق ما که الان شده اتاق مهمان

می خوام خونه رو بفروشم سریع و ی خونه جدید بگیرم

تو ی محله دیگه که دیگه واقعا حس شروع جدید رو بده بهم.

اینجا خاطرات و پله ها، می پوکونه من رو

کلا شب اول و شاید چند شب بعد، سخته. فک کن تو شهر خودت غریبی و اصلا نمی دونی کی می تونه کمکت کنه و دلت داره از تنهایی می ترکه

تو خونه خودت از زمین و زمان می ترسی و احساس می کنی که چطور از اسیبها ، جون سالم در ببری.

هم امید هست و هم ترس و تشویش

هی به خودت امید می دی تو شهر های غریب تونستی از صفر پیدایش، پاشی، خودت رو بتکونی و جمع و جور کنی؛ بعد دست و پا دربیاری، پس اینجا هم می تونم. فقط کافی بگردی و راهش رو پیدا کنی عزیز من.

اما در کل حس خوبیه.چون دفعه های پیش قوی بودی و از پسش بر اومدی. شاید یکم بیشتر از یکم، دغدغه مالی اذیتت می کنه که چطور بشه هزینه اهداف و ارزوهات رو جمع و جور کنی.هزینه ها زندگیت رو تامین کنی... اما حسن اینه که دیگه حریم دارم و هر کسی، دیگه نمی تونه به خودش اجازه بده و سرش رو بندازه، بیاد داخل زندگیم سرک بکشه. به همه عادت دادم که برای ورود به حریم زندگیم و نظر دادن باید اجازه بگیرن و ممکنه نخوام بپذیرمشون. ۲ ساله دارم رو این پروژه حریم کار می کنم. و مثل برگ پاییزیهمین طور ادم تلف کردم و ریختن از دورم. امااونهایی که موندن حداقل حال خوب کن تر اند؛ به اونها هم یاد دادم که حریم بگذارن برا خودشون و عادت بدن به دیگرون که اجازه بگیرن برای ورود به حریم و حرمت قائل بشن برا هم.اونها هم حاشون خوب تره مث من الان.

بگذریم...

حالا درست می شه... می خوام بخوابم. خیلی بخوابم و شاید تا ابد بخوابم...

شب نوشت : قوی کیه؟

شب نوشت: قوی کیه؟

خانمهایی خونه دار!
خونه بابا حال کرده ته تهش
اومده خونه شوهر، خیلی تلاشگر باشه دغدغه اش ایینه لاکم رو به ناخن کارم بگم پلاتینی باشه یا طرحبرجسته!؟

توصیه هم می کنن به ما که سیاستمدار باش مثل من... وقتی هوس کتلت می کنم به مادر شوهرم زنگ می زنم که چقدر دستپخت کتلتتون خاه و خیلی هوس کردم. اونم می گه امشب شریف بیارین براتون می پزم.
این جمله که می گن اون قدر قدرمند باش مث من، که وقتی می ری بازار کارتی همسرت که دستته رو اصلا موجودی نگیری. همین طور هر ی می خوای با خیال راحت کارت می کشم و می گم بفرستم خونه.

مردها رو که بماند. پسره پز می ده همه چیم رو دوست دخترم و زنم برام خریدن! و من اسطوره قدرت و جذابیتم

این ویژگی ها انسانیه؟
یا امثال ما، انسان محسوب می شیم
شاید هم داریم در مورد تفاوت انسان و انسان متعاله صحبت می کنیم؟! 😐💣

ادم قوی کی می تونه باشه واقعا؟

شما قبیله خودت رو بساز...😉

اون جذابه

چون یا احتمالا خودشه و بازی درنمیاره.

یا اونثد بازی رو بلده که اکثرا فک می کنیم خودشه و داره بازی در نمیاره و کلاس زبان بدن لازم داره.

در هر دو صورت...

اون وظایفی مهمتری داره که هر کاری می کنه ، نمی تونه درست انجامش بده

و یا کار این نیست انجام دادنش...

فلذا الان کلاسهای دیگه اش، تو اولویته که بسازه خودش و ... رو!

ضمنا همچنان هدایت ملت با تفکرات قومیتی هست احتمالا

یک دوره با عربها و سیدها به هم تعظیم می کنن، دور بعد ترکها...

هر فردی اولویتش قومیت خودشه و به اونها خودش رو نزدیک می دونه و قومیت خودش رو برتر بدونه. حتی اگر به زبون نشون نده، متصله به ناخوداگاه و ناخواگاه جمعی و اگو و سوپر اگوش، باتوجه به سبقه تاریخی و اجتناعیش، کنترلش می کنه باز ته داستان عامو.

و هر چقدر هم فرار کنیم، ما متصلیم به این موارد و احیانا همون ضمیرناخوآگاه جمعی

شما قبیله خودت رو بساز...😉

شب نوشت۳۶تاوان واژگانی چون مرز، وطن، هموطن و ...

#شب نوشت ۳۶: تاوان واژگانی چون مرز، وطن، هموطن و ...
چقدر می تونه عجیب باشه. این روزها کلی داستان درباره زندانیها در سوریه به طور اتفاقی دیدم. و داشتم به این فکر می کردم وقتی دنیا می گه که یکی، دیکتاتوره، به نظر بازی رسانه نیست. بلکه واقعا اسناد درز شده از سکوت حاکم هست که تایید کرده که دیکتاتوره. و واقعا قدرت رسانه ای که بودریار می گه، بسیار مسله جدی ای هست؛ که چطور می شه از هر کی، یه چهره خوب یا بدی نشون داد.اما واقعا فکر نمی کردن این حجم ظلم، پشت اون همه نفرت مردم و فرار مردم و حجم بالای پناهندگان سوری در کشورهای دیگه، نهفته باشه. و تاریخ خواهد نوشت قطعا از دوران ما که تاوان واژگانی مثل مرز، وطن، هموطن و ... که توسط سیاستمداران بنیان گذاشته شده رو، انسان های بی دفاع که نیازی به این اصطلاحات ندارن، دارن می دن...

باشد برای ازادی و آبادی و یک نفس، فقط و فقط یک نفس.

ارادتمند...
#انسان_باشیم #انسان_متعالی #شمعی_در_تاریکیها_باشیم 🕯
#کرونوس #زئوس

#شب_نوشت ۳۵:با بالهای معیوب زندگی، چه کنیم؟

#شب_نوشت ۳۵:با بالهای معیوب زندگی، چه کنیم؟

به نظرم اون باند قرمز جدید رو می گذاشتن دورش می موند. چون بازیکن‌معیوب جایی که جاده تموم بشه باز لنگت می گذاره. اما اگر بازیکن رو اموزش بدی و بپذیره با اموزش جدید کار کنه، می تونه سرعت بده کارت.اما اگه ی جا خسته بشه، و یا به هر دلیل دیگه ای، غلاف قرمز رو بندازه کنار، بازم کارت می مونه... این نکات مهمیه که با پذیرش درست نمی شه گاهی بیش از گاهی. دیدم که می گم عامو

🔶️ و نظر شما؟

#سیستم_سازی #آموزش #تاب_آوری_سازمانی

#CRM #R&D #MBA

#شمعی_در_تاریکیها_باشیم #انسان_باشیم #انسان_متعالی

شب نوشت:خونه فلکه گاز: تفاوت قصاب و غاصب

شاید تعریف ما از این مفاهیمی که می گن متفاوته با اونها... و به همین دلیل هم هست که ما درک نمی کنیم هم رو.اونها مزاحم اند و ما خاشاکیم خس ...

شاید صلح رون لازم داریم.

خطاب به زخمه زنها

متاسفانه فردی که قدر با ما موندنها رو هیچ وقت نداشته و همیشه در طلب و ارزوی دور شدن خونواده ای بود که بنیانگذاشته، زندگیش رو از دست می ده برای اینکه بتونه رها و بدون هیچ مسولیتی نسبت به خانواده اش باشه.
و همون طور که گفتن با ناشکری، نعمتهاش رو دونه به دونه روزگار ازش می گیره.
ادمها همون سرشون میاد که در تکرار از روزگار می خوان و الان دقیقا زندگی ای رو دارن می کنن که بارها از روزگار خواستن.
نوش جونشون و خیرش رو ببینن.


من خیالم راحته که بهترینها رو در حد توانم برای همه موجودات، انسانها و اطرافیان انجام دادم؛ و بهترینم رو ارایه دادم؛ از خودم و حقم گذشتم تا دیگران ارام باشن و خوشحال.
پس هیچ نوع حسرتی ندارم برای کم کاری. و اصلا نیازی به یاداوری، حداقل در مورد بنده نیست. چون قطعا بیش از توانم دارم برای اطرافیان از خود گذشتگی می کنم.

اگر شما در درونت این نوع حسرتها رو دارید، لازم هست با مشاورتون مطرحش کنید. چون بنده تخصصی در علم درمانگری ندارم.

به نظرم با تکرار پیامهای والدانه، قضاوتگر و مارک زنی، فقط و فقط باعث می شی، از یک جایی به بعد افراد شما رو از خودشون دور و دورتر نگه دارند.
ما اجازه نداریم، فردی رو قضاوت کنیم، و نظری بدیم در موردشون، چون کفشش رو نپوشیدیم. و ارسال پیامهای یاداوری، به نوعی تجاوز به حریم شخصی افراد محسوب می شه.

نتیجه: لطفا پیامهای این چنینی رو برای من ارسال نفرمایید.

تمام

چیزی که نیاز هست مطلع بشیم از فضای تخصصی کاریمون هست.
ترجیح می دم به دلایل بالا، رها کنم از این نوع بازیهای روانی و به اسم امروزی ها سمی، که افراد راه می ندازن. و محترمانه ازشون بخوام که ادامه ندن تکرار این نوع پیامها رو


پیشاپیش سپاسمندم از متانت، درک بالا و اندیشمندانه شما در ادراک شرایط فوق و اینکه به اندازه کافی اسیب دیده ام تا حالا و الان نیاز به سکوت و تمرکز بیشتری در اطرافم دارم تا چاره کنم زخمها درون و شرایط حالم رو

#شب_نوشت ۳۳: برس ای چشم من در روزگار

#شب_نوشت ۳۳: برس ای چشم من در روزگار

گاهی صبوری سخته؛ ولی می رسه اونچه که منتظرشی.

زودتر برس ای زندگی که من چشم در راهم...

درد ادم ها رو بزرگ می کنه

اما لازمه زود ازش پاشیم

و امون از زندگی ای که تو می خوای پاشی بزنی بیرون ؛ اماااا به زور تو باتلاق بندت می کنن و نگهت می دارن... 😔

و فردا صبح دیگه ست.

"اینروزها کارم شده است قدم زدن در خیابان عشق شهر…

همان که در ابتدایش دیدمت

در انتهایش بوسیدمت…

تو گویی در جای جای این خیابان رد‌پای قلبی به یادگار مانده است

قلبی مبتلا…

مبتلا به درد عشق

عشق

عشق…."

شب_نوشت۳۲ : نفس و نفس و کوچ

#شب_نوشت۳۲ : نفس و نفس و کوچ

از ی جایی به بعد کالبد ماده دیگه برات کوچیکه؛

تسلیمی برای سفر

سفر و سفر و سفر...

و صد البته کوچ

تارزان طوری هامون

چططوری تارزان؟؟؟

ما با با این سیستم پیکسلهامون که زوم شده روش، همین که بپریم از این شاخه به شاخه، زارپ افتادیم پایین، مث خیار ترکیدیم که هیچ، مخاطره محیط زیست هم محسوب می شیم و چند تا از جونورا زیرمون پرس می شن و فسیل در طبیعت خواهند شد

نهایتا علی یار و رفیقاش بیان اون فسیلها رو بفروشن و خرج درمونمون کنن!!!

خا؟؟؟؟😉💐😘

دوستت دارم تارزان جان دلبرجونی

قطعا علیرضای شما هم یک مستندی ازتوش در بیاره و شاهین هم یک گزارش خبری و سلسه مصاحبات درست و حسابی

تصور مستند ساختن اون دو تا با پشتیبانی و مدیر تولیدی علی یار، پکیج فضاحت رو کامل می کنه!

و البته حاجی حقی هم ی جشنواره ابداعی از بوسوخته ته دیگ ماجرا😉

شب نوشت۳۱: عطر گرون انسانیت

شب نوشت۳۱: عطر گرون انسانیت

ادمها با عطرشون ، و در واقع عطر ی شرکت دیگه، از خودشون امضا به جا نمی گذارن؛ چون اون عطر امضای خالقش رو داره.

ادمها با معرفتشون ، ادب و ادبیاتشون، خلاقیتهاشون در خلق اثارشون، و شاید سبک خاصشون برای مهربونی هاشون،نحوه برخوردشون، ویژن و چشم انداز بهتری که به دیگرون می بخشن، برا ادمها یادگاری ای فراموش نشدنی می گذارند...

البته این ها که گفتم قانون نیست.

و نظر شما و اونچه حال دلت رو خوب می کنه، ارجح تر و مهمتره؛ چون... تو مهمتری برامون 🥰🫰😘

پ.ن: ارجح، اسم تفضیله و پسوندِ "تر"، لازم نداره. اما زندگی بهم ثابت کرد که هیچ قانونی برای هیچ جامعه و نظریه ای وجود نداره و تو می تونه بزنی زیر همه چیه میز، و اونچه که دلت فتوا می ده رو پیش بگیری حاجی 😉

و من ال... توفیق

راستی نگفتی: "عطر تو چند؟ خودت چند...؟