شب نوشت۴۰: هدیه بی وطنی از برای کشورگشایی
شب نوشت۴۰: هدیه بی وطنی از برای کشورگشایی
و عجب چله نشینی شد...
آدمهایی که به لذت کشورگشایی دل می بندن، لازم هست بپذیرن واژگان بی وطنی رو ...
لذت های شما در زندگی چیست؟
و شما از چه چیزهایی لذت می برید؟
اما این سمت، مرحله ترسناکی رو دارم می گذرونم.گاهی چهارستون بدنم می لرزه و گاهی انگار پودر می شم و تو سکوت، تیکه های متلاشی شدم رو دوباره جمع می کنم و از نو خودم رو سر هم می کنم. راه می افتم و ادامه می دم...
انگاری دوران پیچیده ای هست...
البته نه به ترسناکی اون شبی که عزیزترینم رو با دستای خودم دادم به مسئول اتاق عمل که ذبحش کنن که اهدای عضو بشه.
و نه به ترسناکیه اون نیمه شبی که یار چهل ساله ام تو بیمارستان، تو دستهام مرد و سر و صدا کردم که پرستارا و دکترا برسن که زنده اش کنن، و برگشت بلاخره...
امیدوارم بهش عمر طولانی بده. هر چند که با من همقدم نمونه...