#شب_نوشت ۳۳: برس ای چشم من در روزگار
#شب_نوشت ۳۳: برس ای چشم من در روزگار
گاهی صبوری سخته؛ ولی می رسه اونچه که منتظرشی.
زودتر برس ای زندگی که من چشم در راهم...
درد ادم ها رو بزرگ می کنه
اما لازمه زود ازش پاشیم
و امون از زندگی ای که تو می خوای پاشی بزنی بیرون ؛ اماااا به زور تو باتلاق بندت می کنن و نگهت می دارن... 😔
و فردا صبح دیگه ست.
"اینروزها کارم شده است قدم زدن در خیابان عشق شهر…
همان که در ابتدایش دیدمت
در انتهایش بوسیدمت…
تو گویی در جای جای این خیابان ردپای قلبی به یادگار مانده است
قلبی مبتلا…
مبتلا به درد عشق
عشق
عشق…."
+ نوشته شده در جمعه ۹ آذر ۱۴۰۳ ساعت 12:48 AM توسط آزمودن
|