لحظات اول پس از رسیدن صدا از سیاهی روزگار
سلام
چقدر جملاتتون در لحظه اول وصل شدنتون عمیق و دردناک بود.
چیزی شبیه اونهایی که از تو تاریکی سیاهچاله ها دارن فقط نشونه می دن که زنده های بیرون.
مسخ شدگانیم گویا با صحنه های هولناکی که به چشم دیدیم و با گوشت و پوست و تمام روحمون در اون چند روز مشاهده کردیم.
شوری سرشار از امید به نجات در شب اول و به مرور در شب های بعدی...
تو خیابون که راه می ری و همه جا و همه جا، انگار اغلبا نور امید تو وجودشون خشک شده دیگه و ی بغض مشت کرده فریاد تو گلوشون گیر افتاده.
چهره ها غمگین و انگاری ناامید و سر بزیر که چی گذشت به ما و ماها و این بار هم نشد که نشد که نشد اونچه باید می شد.
و همه اونچه اتفاق افتاد رو به صورت کاملا فول اچ دی به چشم دیده شد؛ و چه ها دیدم و ندیدم...
شوکش صحنه های آخر زمانیش، تمام جون و وجود آدم رو خشک می کرد ...
و واقعا وصف ناپذیره.
و حیف... و حیف ... و حیف ...