شب نوشت ۵۰: نور کدام است؟!

محبوب نازنینم سلام

این روزها و در این دوران، احوالت چطور است؟

امیدوارم این روزها بگذره و ارامش بیاد و برگردیم‌به هم و بتونیم باز هدفها و پروژه های مشترکمون رو به نتیجه برسونیم ...

این شبها و روزها، اینجا از هر چیزی ترسناکتر این است که همش تب دار اینیم که هر لحظه باز شروع شد و باز می خوان بزنن. و این اماده باش بودن در هر لحظه و هر گاه، اون هم از هر سمتی، آدم رو، روان آدم رو ، آرزوهای ادم رو، همه عمر ادم رو، امید ادم رو، شورهای تو قلب آدم، کورسوی نور در روزنه ای از چشم انداز آدم رو و حتی گاهی زیاد جسم ادم رو تحلیل می برد ...

فلذا بلکه هم این روزها عجله من و ما برای تحویل پروژه ها، کارها، وعده ها، امانتی ها، و حتی مهربانی ها، بخاطر این باشد که هر چیزی ممکن است پیش بیاید و نمی خواهیم کارها و وعده هایی که دادن و دادیم به هم، بخاطر من و ما سر تایم انجام نشود. زیرا که برامون وعده ای که آدمها به ادمها می دهند، مهم است.

نت که هم خط می شود و قطع می شود، انگار خفگی در سیاهی و تاریکی بیشتر و بیشتر می شود و از سر ادم بالاتر می رود. انگار در مرداب گنداب سیاهچاله بیخبری، دارید همین طور غرق می شوید و نمی توانید کاری کنید و کنیم. تمثال در گور ماندگان که فقط یک دستشان از گور برای التماس اینکه هی! من اینجا زنده ام اما به سان دفینه مانده ام.

چه کسی بی خبری را، خوش خبری شمرده است؟ بی خبری، اینجا یعنی ترس، اینجا در قلب خاورمیانه تب دار، یعنی هول اینکه هر لحظه خبریه و چون شهر کوران و کران، اصلا نمی دانیم چی گذرد و در حوالیمان. بی خبری، یعنی روزی هزار بار می میریم و حتی نمی خواهیم دیگر زنده بشویم. در واقع هر لحظه می میریم... در واقع با کوچکترین صدایی در این نزدیکی ها و نه دور دستها، می میریم.

این نوشتار را برای آیندگان می نویسم که باید سریعتر خود را نجات دهید که تعلل در خروج از تاریکی، به هر دلیل منطقی و غیرمنطقی، و یا حتی به دلیل انتخابی اشتباه، ممکن است، انسان را هر لحظه در خود بشکنن و شماتتی عمیق و هر روزه با خود به همراه بیاورد در جسم و جان مان که ای کاش و ای نکاش و ای کاش که ...

بگذریم...

از سیاهی برایت می نویسم که دیگر حتی به امیدها هم ناامیدیم. و به هر امید، در نهایت تمامیم.

گاهی می اندیشم که این سیاهی شاید از درون خودمان است که خوب نمی بینیم هیچ چیزی را از فرط غم و وحشتی روز افزون. از سیاهی برات می نویسم، سیاهی ای به عمق بشریت در طی نسل ها از تاریخی به تاریخی دیگر، از دوره ای به دوره ای دیگر. از سیاهی ای برایت می نویسم که قرنهاست، انسانیت در آن به نفس نفس افتاده؛ انقدرها که زمین نیز بار امانت را دیگر به دوش نمی کشد، دیگر دیگه نمی خواهدش، تاب نمی آورد و به دنبال بهانه ای از برای عودت مهمانها است دیگر، کم و کم؛

و کماکان از میانه قرنها جنگ و خون و ماتم، هر چه به هر سمتی هروله می زنیم، دو مثقال انسانیت، کمی مروت، لااقل کمی به رسم مهر نمی یابیم؛ کمی تا نیمه ابری به حرمت و به رسم کودکی، در این دیار کهن هنر، هیچ‌نمی یابیم که هیچ بر هیچ، هیچ بر هیچ...

اینجا انتهای کوچه امید است؛ شاید بهتر است بگویم بن بست امید؛ آنقدر که نه به گذشتگان امیدی هست و نه به ایندگان حتی؛ اینجا حتی هنر به رسم التیام هم، با مرحم به رسم انسانیت، دیگر کار ساز نمی آید و نوش داروییست که حتی امیدها را هم چاره نیست، چه برسد به مرحم و درمان...

و تو امید محبوب من، ایا امیدی هست که به ما نثار کنی که جانی دوباره ببخشد ما را...؟

گاه با خود می اندیشم که شاید کوریم و روز شده و اما همچنان روشنی را نمی بینیم و تاریک می بینیم همه جا را. شاید می خواهیم دیگر به تاریکی پناه اوردیم و یا در تاریکی ماندن را دست اوریزی برای دریافتهای بیشتر دریافته ایم! که کوران را می توان شفا داد و به کور زدگان را، امیدی به نور نیست...

گاهی در این دوران شاید نه چندان گذار با خود می اندیشم، که شاید این زمانه، زمان آن است که هنرمندان خلق کنند، بنویسند و ثبت کنند پدیده های این برحه تاریخی در گذار را، تا با روایت از واقعیات موجودی که در جهان در حال رخ دادن است، انتقال دهند اسنادی از موجودیت موجود این روزها و احوال هولناک جاری را به آیندگان و حتی دنیای امروز را.

گاهی فکر می کنم که شاید به همین دلیل ما در این جهان همفصلیم و هم عصریم و شاید هدف از خلقت ما، در نقطه اذلی این بوده که با انتقال حقیقت موجود، مانع تحریف تاریخ از تاریخپوشان بشویم.

و صد البته مثل همیشه بتوانیم یادآوری و جاری کنیم، راه گسترش عشق، صلح و دوستیها را در بزنگاه های تاریخ...

کسی چه می داند که به واقع رسالت ما در این جهان چیست و تاریکی و روشنایی کدام...؟؟؟!

به راستی نور کدام است و مرا لمحه ای بینایی و آگاهی بخشید که از هر روشنایی ای روشن تر و از هر والایی ای والاتر باشد شاید...!