آیا بشه، آیا نشه...



تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 2:26 PM | نویسنده : سمیرا |
وایبر دار شدیم.

لطفا من رو وارد گروپ نکنید!وقتش نیست



تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 4:41 PM | نویسنده : سمیرا |
امتحانامون تموم شد. حالا برای نمره ها دعا کنید!

به همین سادگی 2ترم هم گذشت.می بینی؟ از ی جایی به بعد عمر چه زود می گذره. دعا کن مفید باشه که حداقل ته اش که نگاه می کنی ی چیزی بمونه تهش برات. باور کن!



تاريخ : شنبه 7 تیر1393 | 12:3 PM | نویسنده : سمیرا |
برای امتحانام تو دعا کن/

مرسی و ممنون

:)



تاريخ : شنبه 17 خرداد1393 | 10:25 AM | نویسنده : سمیرا |
به همین سادگی، در یزد، وارد دهه سوم زندگی شدم....

کمی ترسناک است اما الان که دارم مرور می کنم به برنامه ای که برای دهه دوم زندگیم ریخته بودم رسیدم. وارد رشته هنر شدم. شاغل شدم. توی یک رشته تخصصی رشته تحصیلیم  متمرکز شدم و راهم رو پیدا کردم. تجربه صفیری صلح رو گذروندم. دیگه... دیگه... تو یک شاخه نو از ادبیات و شاعر قدم گذاشتم. تو آموزش هنرخلاقه کودکان متخصص شدم. شهر های ایران بخصوص شهر مورد علاقه ام یزد رو دیدم. وبلاگ و سایت دار شدم. خط ثابت کاری برای خودم انتخاب کردم. دوستای موندگاری پیدا کردم. مردم داری رو یاد گرفتم و ارتباط مثبت داشتن رو. روانشناسی ارتباط رو یاد گرفتم. برنامه های کامپیوتری رشته ام رو وارد شدم، کمی هم مال و اموالکی! و خیلی چیزهای دیگه...

و حالا برای دهه سه:

تو این دهه همه ی این شاخه ها به بار می نشینه. بعدا می گم دقیقا چی...

 

و خدایا متشکرم برای همه و همه ی چیزها... همه فرصتی که من دادی. یاد دادی مال خودم نباشم مثل شارمین، با احساس بودن رو یادم دادی یادگرفتم مثل ماشین نباشم و بتونم با آدم ها ارتباط برقرار کنم مثل قاسمی. یادم دادی مردم دار باشم مثل بیگی. همیشه سر حال مثل هفت لنگ. یاد گرفتم خوشزبون باشم مثل فاضلی. یادگرفتم مسلط باشم به امور دورو برم و از بالا نگاه کنم به مسائل مثل لشکری، یادم دادی نترس باشم و تجربه گر مثل پریسا گرجی زاده، یادم دادی آزاد و رها باشم مثل منا اسدی، یادم دادی افتاده باشم مثل استاد بهرهی، مدیر زمان بودن مثل دلارام مشرفی، امید بخش باشم مثل استاد شاد و معلمی به تمام مثل آقای اردشیری. و مهمتر از همه عاشق فرزندان مثل بابا و از خود گذشته مثل مامان. همیشه یار مثل صفورای عزیزم... خدایا ممنونم برای آدم های بزرگی که تو این 10 سال به من عطا کردی و نعمتشون رو بالا سرم نگه داشتی.

یادگرفتم حسود نباشم. یادگرفتم هیچ چیزی ارزش دروغ گفتن را نداره. یاد گرفتم ارحم راحمین باشم و بخشنده با طبعی بلند

امیدوارم دهه پرباری در انتظارم باشه. و تو برام دعا کن...دعا کن و دعاااا .خیلی و خیلی.

جالب در 20 سالگی تو خوابگاه بودم و حالا هم! نمی دونم تو 40 سالگی کجام  اما امید دارم به اون روز...

خداحافظ ناکامی ها. خداحافظ روزهای بد. خداحافظ بی باری ها و سلام به نو شدن. سلام به به بار نشستن. سلام به تخصص و سلام بر خداوند رزاق....

دوستتون دارم همیشه و همیشه...



تاريخ : دوشنبه 29 اردیبهشت1393 | 11:8 PM | نویسنده : سمیرا |
آدما وقتی کاسه ای زیر نیم کاسه شونه حتما می خوان مخفی باشن از دیگران . آدمی که پاش روی زمین سفت نیست، وقتت رو فقط تلف می کنه. جون تو! حالا هر کی می خواد باشه. فاصله بگیر ازشون. انجامش بده، ضرر نمی کنی!

تاريخ : جمعه 26 اردیبهشت1393 | 3:37 PM | نویسنده : سمیرا |
آدمایی که مناعت طبع ندارن همون بهتر که تو زندگیم نباشن. جون تو!



تاريخ : دوشنبه 22 اردیبهشت1393 | 10:38 PM | نویسنده : سمیرا |
آقا لطفا برا امتحانام دعا کنید. ستاد دعا برا درسام برپا باشد!

تاريخ : شنبه 20 اردیبهشت1393 | 10:51 AM | نویسنده : سمیرا |
تو هدفهات بالاتر از این آدماست. پس رها باش و به اصل زندگیت برس. از روزمرگی ها فاصله بگیر و انرژیت رو ۸۰-۲۰ تقسیم کن. باشه؟؟؟؟! آفریییییییییییین بر تو :)

تاريخ : شنبه 13 اردیبهشت1393 | 10:40 PM | نویسنده : سمیرا |
فان مع العسر یسرا



تاريخ : جمعه 12 اردیبهشت1393 | 11:14 PM | نویسنده : سمیرا |
دروغگو ها انگار به جهنم نمی روند! فقط آدم رو می شکنند و لذت می برند. متاسفام برای خودم که اینقدر راست ام تو زندگی با آدما. امیدوارم آدمای روراست تو زندگیم بیاند. کسایی که سرشون به تنشون بی ارزه. امشب کمی خسته ام. دعا کن فردا شروع خوبی باشه برای ما.آمیییییییییییییین

تاريخ : جمعه 12 اردیبهشت1393 | 11:4 PM | نویسنده : سمیرا |
دلم میخواست می شنیدم چی میگن آدما تو کله شون، وقتی باهام صحبت می کنند! جون تو :))))))))))

دلمان برای دوستانمون تنگ است. بخصوص پریسا دایی. بی خبر موندم ازش! و خواهرم که بزرگترین یار است مرا. جون تو!



تاريخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت1393 | 11:7 PM | نویسنده : سمیرا |
اما یاس هاش خیلی خوبن. همه جا بوی یاس رازقی می ده. اگه یک روزی دانشگاه زدم توش بوته های یاس می کارم فراوان



تاريخ : سه شنبه 2 اردیبهشت1393 | 10:25 AM | نویسنده : سمیرا |
اونهایی که دوستت دارند به دردت نمی خورن. اونی که به دردت می خوره نیست! همه اینجا حاشیه دارند و اهل حاشیه اند. همش باد از همه فاصله بگیری که مبادا درگیر حاشیه نشی. خلاصه همش درگیری و این درگیریاست که تمام انرژیت رو می گیره. اونقد که تمام وجودم درد می کنه.خیلی اغون اند آدماش و هیچکی صادق نیست.خدایا آدمای بیخود رو لطفا از سر راه من بذار کنار و دیگه خارجشون کن تا مجبور نشم باهاشون برخورد کنم.



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 9:36 PM | نویسنده : سمیرا |
معلوم نیست اینجا کی خوبه، کی بده. هر کی از راه می رسه ی پیشنهادی میده. آدم می مونه.

تو کار گروهی هم همه عقب می کشن، هیچی نمی دونند می خوان ارائه هم بدن! چی بگم والا!

به تحقیقی برای درس وصایا نیاز است. لطفا سریعا ارسال گردد!

اینترنت خوابگاهم هم درست نشد. این سایتم که تند نیست.



تاريخ : سه شنبه 26 فروردین1393 | 10:5 PM | نویسنده : سمیرا |
یعنی همه تو خوابگاه با لپ تاپشون به اینترنت وصل می شن، فقط مال من هر کاری می کنیم نمی شه!

یعنی همه تو خوابگاه از اتاقشون به اینترنت وصل می شن، العهد اتاق من نمی شه! 

و این یعنی آخرش!



تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 9:44 PM | نویسنده : سمیرا |

" مـــَـــردها " ...
در عین پیچــیدگی ...
در عـــاشقــی روش ساده ای دارند ... .!!

" تــو را بخواهند ...
برایت می جــنگند ... "

"تــو را نخواهند ... .
با تــو می جــنگند ... "



تاريخ : دوشنبه 18 فروردین1393 | 1:54 AM | نویسنده : سمیرا |
az yek seni be baad har kasi be khodesh ejaze mide ke har pishnahadi ro bekone behetun. akhe ja bud motevaled shodm. tu har kari ke vared mishi bayad koli khoshki be kharj bedi ta afrad hesabe kar dasteshun biyad va bedunan ke tu ahle masaeli ke una fekr mikonand nisti. kheyli azyat konandast. vali yek chiziye ke bayad tahamolesh koni chon jaii ke tush motevaled shodi ro nemituni avazesh koni. 

begzarim! khodet chetori?



تاريخ : دوشنبه 18 فروردین1393 | 1:39 AM | نویسنده : سمیرا |
رفتیم برا پروانه مون زنجیر گرفتیم ;) دیگه می تونیم تا همیشه با هم باشیم. ی موجود به موجودات همراه من اضافه شد!!!



تاريخ : جمعه 8 فروردین1393 | 3:12 PM | نویسنده : سمیرا |
استرس تکالیف دانشگاهم من رو کشت. لطفا وقتی استاد شدین پیک نوروزی ندین به شاگرداتون. برا عمه تون خوب نیست!



تاريخ : جمعه 8 فروردین1393 | 12:14 PM | نویسنده : سمیرا |
بعضی ها قد یک نخود درک می کنن و اما باید سکوت کنی و بذاری خودشون رو تخلیه کنند. متاسفانه؛ متاسفانه؛ جون تو!

تاريخ : پنجشنبه 7 فروردین1393 | 3:10 AM | نویسنده : سمیرا |
چه زود همه چی می گذره

از ی سنی به بعد همه چی تن تن می گذره

یکم ترسناکه

 !



تاريخ : جمعه 1 فروردین1393 | 2:1 PM | نویسنده : سمیرا |
بهار هم که نباشد، من به مهربانیتان از شکوفه لبریزم...
سال خوبی داشته باشین :)


تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 11:39 PM | نویسنده : سمیرا |
در مقدمه سال جديد دلمان شاد نيست آمو.. شايد آتش جواب دهد.

تاريخ : سه شنبه 27 اسفند1392 | 9:10 PM | نویسنده : سمیرا |
چه خوب است نيستند آنان كه بودند و چه خوب تر هستند آنان كه هم اكنون هستند :)



تاريخ : دوشنبه 26 اسفند1392 | 0:15 AM | نویسنده : سمیرا |
تو سال جديد يك زندگي جديد مي خوام و مي شه. بهت قول مي دم. :)

تاريخ : دوشنبه 26 اسفند1392 | 0:1 AM | نویسنده : سمیرا |
مثل ی پرستو شدم! همش در حال کوچ. از این شهر به اون شهر تو هر فصل زندگی. و هر بار خونه ای رو از نو باید ساخت. همین می شه که نمی تونم هیچ کجا خونه ای مستحکم بسازم. و چقدر از رشت متنفرم!

و تو برام دعا کن!



تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 0:0 AM | نویسنده : سمیرا |
یکی از آدمای باوفای روزگار. آرامشش همیشه برام خوب بود. تو خوابگاه قبلی وقتی همه فکر می کردن من جاسوسم چون تو دانشگاه سر کار می رفتم، بهم اعتماد کرد. وقتی می خواستم یک تیم کاری تشکیل بدم باز هم بهم اعتماد کرد. سر کلاس انیمیشن با من هم گروه شد و با آرامش کارها رو پیش برد. وقتی می خواستم برا ارشد بخونم کتاباش رو همه رو به من داد. حتی کلاس تصویرساز . همیشه تصویرسازی من رو یاد شب ژوژمان نصر می نداخت تو اتاق نرگس و آزاده. یک آرامش عجیبی داره این آدم و عرفان درونی عجیب تر. از اون نگیناییه که دوستی باهاش می ارزه. حتی ارتباط ایمیلیمون به صورت ایمیل های جالب همچنان ادامه داشت. در نگاه اول قدرت نه گفتن نداشت و استقبال می کرد. همین دلگرمت می کرد به کار؛ حتی اگه بعدش منصرف می شد و ادامه نمی داد باهات، همون انرژی اولیه کافی بود. و همیشه مایه آرامش. گذشتیم گذشتیم تا شد الان. برا انیمیشن با هم در ارتباط شدم. شخصیتم رو ساختم و حالا داستانش قراره به تصویر کشیده بشه. از اونجایی که تو دوره کارشناسی تجربه خوبی داشتم باهاش، مطمئنم که خیلی خوب می شه. و انرژیه مثبتش تو کار خیلی خوبه. تمام امروز داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوبه که نرگس هم هست. امیدوارم بتونم من هم براش موثر باشم.

برامون دعا کن. بوس



تاريخ : یکشنبه 18 اسفند1392 | 11:59 PM | نویسنده : سمیرا |
سالها پش تو دانشگاه قبلی با خانوم تابان آشنا شدم. احساس می کردی دقیقا تو دانشگاه روز دنیا داری درس می خونی. همیشه آرزو داشتم معلمی مثل او باشم. تو دوره ی تدریس به کودکانم همین شد. یک چیزی مثل آقای اردشیری. ی آدم متفاوته و یکی از الگوهای من تو زندگیم بوده و هست. مثل پانتا واعضی نیا. وقتی باهاشونی اصلا ترسی از آینده نداری و حس می کنی همه چیز راحته حتی رسیدن به آرزوهات. احساس می کنی آزادی. آزاد از هر چیز، حتی از جنسیتت. بهت جسارت می دن برای هر چیز و پشروی تو زمان بدون هیچ مانعی.نمی دونی چقدر خوشحالم که به بهونه ی درس نقد 2 دوباره می تونم باهاش ارتباط داشته باشم. همیشه آرزو داشتم یکی مثل او باشم و زندگی ای مثل او داشته باشم. و چه خوبه که تو این مقطع دوباره می تونم داشته باشمش. کاش تهران بودم و می تونستم ببینمش و باز تو کلاسهاش شرکت کنم. روش تدریسش عالیه برای مبانی. بهت توصیه می کنم بشینی ی دوره ای تو دوره هاش. بهت بال می ده. بالی که می تونی باهاش پرواز کنی تا هر جا و هر جا که بخوای. کاش از خودش یک مستند مصاحبه داشته باشه که بتونم تو کلاس ارائه بدم. و کاش من زودتر استاد شم.استادی که به شاگرداش پرواز رو یاد می ده. یادمه چند دوره تو کلاساش شرکت کردم و لی هر دوره چند جلسه. کاش اونقد فرصت بود که یک دوره کامل تو دوره هاش نه تنها شرکت می کردم بلکه زندگی می کردم. و تو نمی دونی که من چقدر عاشقشم. دوست دارم پیریم مثل او باشه. و باید متد های روز دنیا رو پیگیری کنم. انشاال...

تاريخ : شنبه 17 اسفند1392 | 11:15 PM | نویسنده : سمیرا |
تازه اول راه تصویر سازیه. چه ترم ÷ر کاری. کاش سر کار نرفته بودم :( باید ساعتام رو کم کنم. شاید موثر باشه



تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند1392 | 10:17 PM | نویسنده : سمیرا |