تبليغاتX
آزمودن

آزمودن

گاهی دلم انگار داره کنده می شه. برای زخمش مرحمی باشه شاید. نمی دونم.نمی دونم.

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 12:52 PM توسط سمیرا |



از نظر گاندي هفت موردي که بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند 1- ثروت، بدون زحمت 2- لذت، بدون وجدان 3- دانش، بدون شخصيت 4- تجارت، بدون اخلاق 5- علم، بدون انسانيت 6- عبادت، بدون ايثار 7- سياست، بدون شرافت 
اين هفت مورد را گاندي چند روز پيش از مرگش بر روي يک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388 3:36 PM توسط سمیرا |


قبل از همه حرف هایم ، اول این را بگویم، این سه سال که همه اش می گویم ، سه سال من است . تو که کانون نبوده ای . فکر می کنی که سه سال مثل سه روز کار است و خب البته برای کسی که اصلا در عمرش کار نکرده سه روز هم خیلی شاق است .

یک چیز دیگر را تا یادم نرفته ، بگویم : من سعید هستم .

سه سال است توی این چهار دیواری منتظر خضر هستم . اتاق را با هم جرمی ها حسابی جارو زده ایم ، کف آن را هم کلی شسته ایم .

خوب این حرف ها که بی ربط بود . گمانم تحصیلات تو هفده سالگی سوم دبیرستان بوده باشد. من هم درس خواندم ،  هفده سالگی چهارم دبستان داشتم . خوب دبستان و دبیرستان یک" یر" با هم تفاوت دارند . من کار می کردم . یر به یر شدیم .

داشتم از سر کار بر می گشتم . اجاره کرده بودیمش ، خانه را می گویم . خیلی بزرگتر بود. 9 متر بود . تازه، زیر پل که نبود هیچ ،به آن سردی هم نبود. یک میلیون آب خورده بود . یک وقت فکر نکنی ریال ها! ، یک میلیون تومان . من و مامان و امید و آبجی کلی کار کردیم . به خاطر همین بود که توانستیم این همه پول جمع کنیم . بابام؟ مریض بود بیچاره . و گرنه یک یازده متری می گرفتیم که مامان هم خیالش راحت شود . آخر مادر همه اش خوف داشت پای امید بخورد به تلویزیون بیفتد رویش . غیر از آن چیزی نداشتیم . امید هم از همه کوتاه تر بود . خوب امید، امید مامان است .من هم دوستش دارم ، سه سالی هست که پارک نبرده ام اش .

کلید انداختم، در را که باز کردم ، لاکردار عکسش افتاد توی این حوض چشم ما. انگار آنجا بود، که یک عالمه نگاهش کنم . پسر عمو می گفت موتور سر پایی گیرش آمده است . صاحاب قبلی را خیلی دعا می کرد . یادم بود که دستم را بشویم ، بوی مرغ می داد . خوب تو که می خوری بو نمی دهد، من که می فروختم خیلی بو می داد . در یک مرغ فروشی کار گری می کردم . پشتم را کردم به دیوار راهرو که از کنار موتور رد شوم. چشمم که به سوویچ خورد دستانم یادم رفت . خوب خیلی طلبه بودم یک دوری بزنم. آخر همه اش بچه محل ها فیلم می آمدند که سعید نمی تواند موتور براند . حالشان جا می آمد .

سوارش شدم ، هن ، هن . در کوچه ها می چرخیدم . جواب سلام بچه محل ها را هم حسابی می دادم . سرتان را درد نیاورم .تلفن زدم خانه . مامان ، سلام . من موتور پسر عمو رو برداشتم. خوب ؟ زدم به یه خانومه ، الان کلانتریم .

خوب مامان هم شاید مثل من دعا می کرد اتفاقی نیفتاده باشد . بعدا گفتند که حال آن خانم وخیم است ، دارد دور از جون فلج می شود .

موتور را توقیف کردند . مرا توی قیف . از این ورش به راحتی یک ذوق وارد شدم ، از آن طرف ...

گمانم الان اول دانشگاه هستی . خب ، مهندس! شاید بپرسی چرا تا به حال آزاد نشده ام. خوب آدمی که با دیدن یک موتور که می گویند 250 هزار تومن می ارزد ذوق می کند . آن همه پول که نمی داند چند هزار تومن است از کجا بیاورد ؟ البته من می دانم میلیون چیست . یکی اش را دادیم صاحب خانه که آن هم من که نبودم پای اجاره خانه رفت و باز رفتند زیر پل . خب گمانم 80 سال باید 4 نفری کار کنیم . بابام؟ مریض است بیچاره . وگرنه 60 سال کار می کردیم ، مامان هم خیالش راحت می شد. آنوقت غصه نمی خورد. که سکته کند پول نداشته باشد، نرود دکتر ، خوب نشود . البته امید روزی 6 هزار تومن کار می کند ، تنها نان آور خانواده شده است. ماهی 190 هزار تومن اجاره می دهد . راستی خواهرم شوهر کرده. خیلی خوشحالم و همانقدر ناراحت . من که نبودم ، بابا حالش بد شده بود ، برده بودنش بیمارستان، پلاکی که شوهرش داده بود گرو گذاشتند ، 150 هزار تومن کم داشتیم، خب آبرو هم داشتیم.

من که نمی خواستم بزنم به آن خانم . این طوری نگاه نکن ... این جا در کانون از اینکه حقیقت را به اسم کوچک صدا کنم ترسی ندارنم . من که اگر در خیابان 2 نفر دعواکنند ، یکی آن یکی را بزند ، خیال می کنم خودم کتک خورده ام ، من که هر بار دیدم سر مرغ ها می برند ، دلم ریش شد ، چگونه می توانم یک نفر را بکشم ؟

منظورم این است که آدم کشی کار من نیست . کار این تخت بقلی هم نیست . این را که دماغش را بگیری جونش در می آید ، اصلا بهش می خورد قاتل و جانی باشد ؟

خلاصه که شاکی خدا را شکر حالش بهتر شده است . حق دارد ،رضایت نمی دهد . من هم دیگر دارم می روم بند آدم بزرگ ها .

البته ما اتاق را با هم جُرمی ها حسابی جارو زده ایم ، بالاخره که خضر می آید ...

سعید (8/7/88)
کانون اصلاح و تربیت تهران
 
 
 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388 9:1 PM توسط سمیرا |


؟

؟

؟

؟

؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 11:38 PM توسط سمیرا |


can you see elegance of sundown
and intolerable sky?
but we see earth always.

+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388 7:24 AM توسط سمیرا |


time is testing for you!

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388 5:50 PM توسط سمیرا |


امروز آمدیم که جواب پس بدهیم شاید و چه شود بر اینان وقتی جوابشان را به کودکانمان رها کرده اند.

رنجی ست مرا که نمی گذارد همراه شوم با اینان. شنیده ام که باریدن ها از برای برکت است. لیک اینجا, همیشه می بارد که زمان را یادآور شود. بگوید:"های آدمکان! دارد می رود همه ی آنچه گویند جوانی. کودکی را در سیه چردگی ها می گذارند و لجام خوردگی ها. کاش بدانی. کاش بدانی. و این تنها سهم قاصدکان از زندگی ست. وقتی به مویی وصل باشی به مجموعه ای به نام خانواده مثل اجزای قاصدک, دیگر زمانی نداری که ببینی شادی ها از برای کیست. کاش ندانی آنچه می گذرد بر لحظه های باران وقتی خانه ات تنها و تنها پوشیده ای از پلاستیک است. کارتنی هم که پردوام باشد نداریم. این را بدان! کاش ندانی وقتی رگ در بی رگی هایت می گیرند یعنی چه.کاش خرامیدن کودکم را به عطش ندانی وقتی چیزی جز تو نیست مرحمش. حال تو می مانی و تماشا و عجزی که نمی گذارد تا همیشه آرام گیری.

راستی رهایی کجاست؟

چرا باران اینقدر به خضوع می نشیند به پای این آدمکان هنوز یا کرنش اش به پایان نمی رسد آخر؟ دیده ای؟! با هر قطره قطره ای که بر زمین فرود می آید, انگار ترا می گوید که سجده می کنم بر این یکی که برخیزد. قربه الی الله.

نمی دانم چه پنهان داری در وجود که تا به این حد ستودنی شده ای. شاید باران هم گول ظاهرت را خورده است! شاید! کسی چه می داند. اما می دانم کودکانم در هل هله کنانشان آرام ندارند. وای! وای! کاش زیاد شوم. کاش گسترش یابم....

 

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 5:43 PM توسط سمیرا |


هر آدمی حضورش یک حکمته. به این فک نکن بده یا خوبه. این جوری می تونی راحت تر باهاش کنار بیای!

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388 10:22 PM توسط سمیرا |


همه چیز به سادگی از دست می ره, حتی عشق! باور کن! با پای خودش!

 و اون موقع هست که درک می کنی عدم ثبات ذرات عالم رو. و این سودی نداره جزء برای آن ها که در خواب اند و تنها و تنها به حال می اندیشن.

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388 8:51 PM توسط سمیرا |


از اینجایی که هستم دارم رنج می برم, تو چطور؟

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388 1:10 AM توسط سمیرا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

نیایش شبانه
سایت کعبه ی کریمان
وبلاگ کعبه ی کریمان
1130
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387



پیوندها

آنجا که متولد شدم و ارزشمندترین است
آنجا که برترین است برای یکی شدنهامان
عقاب(تقريبا118!)
دژپل ژورنالیسم(منتظرم به تولدي بزرگ تر از او)
انسان افرینشگر
برفــستان(لبخندش، براي هميشه، درسي بود براي من)
ویزارشن(نورُ علي كل نور)
زير نور ماه(قابله اي كه تولدم به واسطه ي او بود)
نقطه(چه شتابان مي گشايد خانه را...)
آسمون آبي(يادم داد تو هر شرايطي آرام و مسلط باشم، چون يادم آورد كه ذره اي از يه عالمم.)
خورجین(ايضاَ)
بهلول(وقتي در ملكوت آسماني، همه چيز تو را به آسمان مي كشاند. اينست كه سخره گرفتنت آشناست.)
تا جايي كه مي تواني(وقتي هاروني،مسئول تري و بار امانت به دستت مي دهند.)
نيروانا(پيوندي كه كاركردش جواب مي دهد.)
قاصدک(درسي براي من تا برهانم خود را)
جمله ها و نكته ها(سكوت پر تكلف و بي ادعا)
ساده با تو حرف می زنم(نظارگري به عمق زمين)
رهاورد(شبي، تنها و تنها، با5يار و يك مشعل راه...)
خدایی(هر چي مرام تو دنياست، احتمالا از همينجاست)
بیا تا برایت بگویم
خاكدان(ققنوسي با تبلورِ رو به بالا)
رهسپار کوي دوست(عزيزي كه نمي دانم ديگر چرا نمي آيد؟)
مثنوي هفتاد من كاغذ(الگويي براي پيش رو)
حرف های صامت
چکمه(نمي شناسمش اما قرار تو تبليعات كمك خوبي باشه. لطفا خودتو معرفي كن)
اندیشه(باوري به رفتنش ندارم و اميد دارم به بودن هاش)
کوچه تنهایی
سرگذشت من و خدا(اگر نمي خواندمش، شايد تا همين جا هم نمي ماندم)
حجم سکوت
آمين
آسمان(مادري اش برايم آشناست)
نا گفته های یک دل پر امید(مي آيد و مي رود با دلي پر اميد)
بچه هاي آسمان(تقريبا با هم متولد شديم)
گل يخ(كودكي هايم ازوست)
خدایی که از رگ گردن نزدیکتره(عزيزي كه مرا به چله نشيني عادت داد)
شاعرانه
خبرگذاري جمعيت(مركزي)
انديشه ي عشق(كرمانشاه، ميعادگاه عاشقاني كوچه گردست كه مصداق اند بر"كان يكون")
جمعيت شيراز(وقتي كه دخترم تنها بود،آن ها دست مهربانترين، بر زمين بودن)
مهد عشق(نمی دانم کجاست، اما مانده ام به بیداری اش که چه کند روزی. و من مشتاقم به دیدار آن)
بی بی بی لب
واذا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin