X
تبلیغات
آزمودن
معلوم نیست اینجا کی خوبه، کی بده. هر کی از راه می رسه ی پیشنهادی میده. آدم می مونه.

تو کار گروهی هم همه عقب می کشن، هیچی نمی دونند می خوان ارائه هم بدن! چی بگم والا!

به تحقیقی برای درس وصایا نیاز است. لطفا سریعا ارسال گردد!

اینترنت خوابگاهم هم درست نشد. این سایتم که تند نیست.



تاريخ : سه شنبه 26 فروردین1393 | 10:5 PM | نویسنده : سمیرا |
یعنی همه تو خوابگاه با لپ تاپشون به اینترنت وصل می شن، فقط مال من هر کاری می کنیم نمی شه!

یعنی همه تو خوابگاه از اتاقشون به اینترنت وصل می شن، العهد اتاق من نمی شه! 

و این یعنی آخرش!



تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 9:44 PM | نویسنده : سمیرا |

" مـــَـــردها " ...
در عین پیچــیدگی ...
در عـــاشقــی روش ساده ای دارند ... .!!

" تــو را بخواهند ...
برایت می جــنگند ... "

"تــو را نخواهند ... .
با تــو می جــنگند ... "



تاريخ : دوشنبه 18 فروردین1393 | 1:54 AM | نویسنده : سمیرا |
az yek seni be baad har kasi be khodesh ejaze mide ke har pishnahadi ro bekone behetun. akhe ja bud motevaled shodm. tu har kari ke vared mishi bayad koli khoshki be kharj bedi ta afrad hesabe kar dasteshun biyad va bedunan ke tu ahle masaeli ke una fekr mikonand nisti. kheyli azyat konandast. vali yek chiziye ke bayad tahamolesh koni chon jaii ke tush motevaled shodi ro nemituni avazesh koni. 

begzarim! khodet chetori?



تاريخ : دوشنبه 18 فروردین1393 | 1:39 AM | نویسنده : سمیرا |
رفتیم برا پروانه مون زنجیر گرفتیم ;) دیگه می تونیم تا همیشه با هم باشیم. ی موجود به موجودات همراه من اضافه شد!!!



تاريخ : جمعه 8 فروردین1393 | 3:12 PM | نویسنده : سمیرا |
استرس تکالیف دانشگاهم من رو کشت. لطفا وقتی استاد شدین پیک نوروزی ندین به شاگرداتون. برا عمه تون خوب نیست!



تاريخ : جمعه 8 فروردین1393 | 12:14 PM | نویسنده : سمیرا |
بعضی ها قد یک نخود درک می کنن و اما باید سکوت کنی و بذاری خودشون رو تخلیه کنند. متاسفانه؛ متاسفانه؛ جون تو!

تاريخ : پنجشنبه 7 فروردین1393 | 3:10 AM | نویسنده : سمیرا |
چه زود همه چی می گذره

از ی سنی به بعد همه چی تن تن می گذره

یکم ترسناکه

 !



تاريخ : جمعه 1 فروردین1393 | 2:1 PM | نویسنده : سمیرا |
بهار هم که نباشد، من به مهربانیتان از شکوفه لبریزم...
سال خوبی داشته باشین :)


تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 11:39 PM | نویسنده : سمیرا |
در مقدمه سال جديد دلمان شاد نيست آمو.. شايد آتش جواب دهد.

تاريخ : سه شنبه 27 اسفند1392 | 9:10 PM | نویسنده : سمیرا |
چه خوب است نيستند آنان كه بودند و چه خوب تر هستند آنان كه هم اكنون هستند :)



تاريخ : دوشنبه 26 اسفند1392 | 0:15 AM | نویسنده : سمیرا |
تو سال جديد يك زندگي جديد مي خوام و مي شه. بهت قول مي دم. :)

تاريخ : دوشنبه 26 اسفند1392 | 0:1 AM | نویسنده : سمیرا |
مثل ی پرستو شدم! همش در حال کوچ. از این شهر به اون شهر تو هر فصل زندگی. و هر بار خونه ای رو از نو باید ساخت. همین می شه که نمی تونم هیچ کجا خونه ای مستحکم بسازم. و چقدر از رشت متنفرم!

و تو برام دعا کن!



تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 0:0 AM | نویسنده : سمیرا |
یکی از آدمای باوفای روزگار. آرامشش همیشه برام خوب بود. تو خوابگاه قبلی وقتی همه فکر می کردن من جاسوسم چون تو دانشگاه سر کار می رفتم، بهم اعتماد کرد. وقتی می خواستم یک تیم کاری تشکیل بدم باز هم بهم اعتماد کرد. سر کلاس انیمیشن با من هم گروه شد و با آرامش کارها رو پیش برد. وقتی می خواستم برا ارشد بخونم کتاباش رو همه رو به من داد. حتی کلاس تصویرساز . همیشه تصویرسازی من رو یاد شب ژوژمان نصر می نداخت تو اتاق نرگس و آزاده. یک آرامش عجیبی داره این آدم و عرفان درونی عجیب تر. از اون نگیناییه که دوستی باهاش می ارزه. حتی ارتباط ایمیلیمون به صورت ایمیل های جالب همچنان ادامه داشت. در نگاه اول قدرت نه گفتن نداشت و استقبال می کرد. همین دلگرمت می کرد به کار؛ حتی اگه بعدش منصرف می شد و ادامه نمی داد باهات، همون انرژی اولیه کافی بود. و همیشه مایه آرامش. گذشتیم گذشتیم تا شد الان. برا انیمیشن با هم در ارتباط شدم. شخصیتم رو ساختم و حالا داستانش قراره به تصویر کشیده بشه. از اونجایی که تو دوره کارشناسی تجربه خوبی داشتم باهاش، مطمئنم که خیلی خوب می شه. و انرژیه مثبتش تو کار خیلی خوبه. تمام امروز داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوبه که نرگس هم هست. امیدوارم بتونم من هم براش موثر باشم.

برامون دعا کن. بوس



تاريخ : یکشنبه 18 اسفند1392 | 11:59 PM | نویسنده : سمیرا |
سالها پش تو دانشگاه قبلی با خانوم تابان آشنا شدم. احساس می کردی دقیقا تو دانشگاه روز دنیا داری درس می خونی. همیشه آرزو داشتم معلمی مثل او باشم. تو دوره ی تدریس به کودکانم همین شد. یک چیزی مثل آقای اردشیری. ی آدم متفاوته و یکی از الگوهای من تو زندگیم بوده و هست. مثل پانتا واعضی نیا. وقتی باهاشونی اصلا ترسی از آینده نداری و حس می کنی همه چیز راحته حتی رسیدن به آرزوهات. احساس می کنی آزادی. آزاد از هر چیز، حتی از جنسیتت. بهت جسارت می دن برای هر چیز و پشروی تو زمان بدون هیچ مانعی.نمی دونی چقدر خوشحالم که به بهونه ی درس نقد 2 دوباره می تونم باهاش ارتباط داشته باشم. همیشه آرزو داشتم یکی مثل او باشم و زندگی ای مثل او داشته باشم. و چه خوبه که تو این مقطع دوباره می تونم داشته باشمش. کاش تهران بودم و می تونستم ببینمش و باز تو کلاسهاش شرکت کنم. روش تدریسش عالیه برای مبانی. بهت توصیه می کنم بشینی ی دوره ای تو دوره هاش. بهت بال می ده. بالی که می تونی باهاش پرواز کنی تا هر جا و هر جا که بخوای. کاش از خودش یک مستند مصاحبه داشته باشه که بتونم تو کلاس ارائه بدم. و کاش من زودتر استاد شم.استادی که به شاگرداش پرواز رو یاد می ده. یادمه چند دوره تو کلاساش شرکت کردم و لی هر دوره چند جلسه. کاش اونقد فرصت بود که یک دوره کامل تو دوره هاش نه تنها شرکت می کردم بلکه زندگی می کردم. و تو نمی دونی که من چقدر عاشقشم. دوست دارم پیریم مثل او باشه. و باید متد های روز دنیا رو پیگیری کنم. انشاال...

تاريخ : شنبه 17 اسفند1392 | 11:15 PM | نویسنده : سمیرا |
تازه اول راه تصویر سازیه. چه ترم ÷ر کاری. کاش سر کار نرفته بودم :( باید ساعتام رو کم کنم. شاید موثر باشه



تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند1392 | 10:17 PM | نویسنده : سمیرا |
آدم نمی دونه شکر کنه از وجود چنین نعمتی یا در عجب بمونه از خلق همچین موجودی! اما لرها با صفان و من همیشه شرمنده ی محبت های اون، حالا چه تو جمعیت یا اینجا که هم دانشکده ای شدیم. رویای علی رئیسی به واقعیت نزدیکتر شد و من با بچه های صدا و سیما هم دانشکده ای شدم. هیچ وقت آرزوش دم سلف دانشگاه صدا و سیما یادم نمی ره. گفت : سمیرا جای جمعیت تو این دانشگاه خالیه. آرزو می کنم ارشد اینجا قبول شی و با ریحانه و سارا، سید و علی محمدی و رضا و من جمعیت رو اینجا راه بندازیم. امروز که با رضا داشتیم عکاسی شخصیت های کلاس تصویر سازیم رو می کردم یاد اون روز افتادم. چقد دلم برای اون تیم با صفا تنگ شد. داشتم فکر می کردم هر کدوم یک سمتی هستیم اما دوستی ها چه خوبه که موندگاره و چقدر خوشحالم که با اون تیم تو گروه تبلیغات آشنا شدم. خیلی دوسشون دارم. با خودم گفتم هر کدوم الان فرد موفقی هستند ولی من یکم عقب موندم از برنامه ها بخاطر جمعیت رشت. عیبی نداره. همیشه می شه شروع کرد. برام دعا کن سال 93 سال من باشه. مثل 92 که سال رضا بود. هم ارشد شد، هم استاد و همه گسترش شبکه ی پخش محصولاتشون. اولش که به اینا فکر کردم یکم استرس گرفتم ولی با خودم گفتم حالا چند سال وقت دارم تا به سن رستمی برسم. امید دارم به اون روز :) و تو برام دعا کن!

بهر حال خدایا متشکرم برای دوستان خوبی که در مسیر راهم قرار می دی. همیشه و همیشه ممنونم از محبت هاشون نسبت به خودم. امیدوارم روزی برسه که بتونم کمی از مهرشون رو نسبت به خودم جبران کنم. و این شرمندگی ما رو کشت! جون تو!

امروز روز خوبی بود. دیدنش تو دانشگاه من رو یاد روزهای اولم می نداخت و راحله که برام مادری می کرد. او هم خیلی خوبه. و نعمتیه برای خودش :) سعی کردم هواش رو داشته باشم.  و احساس غریبی نکنه. اما خوب تو هم کلاسیاش بر خورد. او معمولا دیر آشناست. اما از این به بعد خیالم راحته. دیگه راه می افته. ولی حس اینه ی آشنا از قدیم تو دانشکده ات باشه خیلی خوبه. ی حسی مثل اینکه برادرت تو دانشکده با تو هم دانشکده ای باشه. حس خیلی خوبیه. 



تاريخ : چهارشنبه 14 اسفند1392 | 11:17 PM | نویسنده : سمیرا |
و روزی که فروختم خود را :(



تاريخ : دوشنبه 12 اسفند1392 | 10:42 PM | نویسنده : سمیرا |
1- طراحی با ساخت و ساز خر است.

برا این ترمم دعا کن که خیر بشه همه چیز. اون طور که می خوام



تاريخ : دوشنبه 12 اسفند1392 | 10:41 PM | نویسنده : سمیرا |
فوق لیسانس هیچ فایده ای نداره؛ باید دکترا بگیریم!

سلف هم غذاش جالب می اومد و بهتر از دانشگاه قبل

ضمنا تو زنده ای میان مردگان. پس لذت ببر و سعی کن برای آینده و آیندگان



تاريخ : شنبه 10 اسفند1392 | 11:40 PM | نویسنده : سمیرا |
اولین شام مشترک. خیلی علاقه ای به بحث اشتراک در خوابگاه ندارم. چون بعد ها سبب شکستن حدود می شه. اما باید بود و ادامه داد. فردا اولین روز کاریه. برام دعا کن دوست من :)



تاريخ : جمعه 9 اسفند1392 | 10:0 PM | نویسنده : سمیرا |
سپاس گذاري هميشگي آدم رو شرمند مي كنه.



تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند1392 | 3:10 AM | نویسنده : سمیرا |
دستت درد نكنه جوون  :)



تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند1392 | 3:7 AM | نویسنده : سمیرا |
اي صدف چون آمدي در بحر ما، غمگين مباش!

مولانا



تاريخ : یکشنبه 4 اسفند1392 | 0:47 AM | نویسنده : سمیرا |
اصلا هر كاري مي كنم نمي تونم از عزاي نمره زبان در بيام. چه كنيم رئيس؟

امثال همين استادان كه باعث شدن علاقه ام نسبت به زبان زياد نشه. تازه علاقمند شده بوديما. حالا فكر كن اول سال هم مي خوام برم پيش همين استاد كلاس زبان. عمرا عمرا. اما روش تدريسش خوب بود. اون قد بهش فكر كردم اعصابم خورد شده. هر چي سعي مي كنم فراموشش كنم نمي شه. حالا شانس آورديم كه تو معدل كل تاثير نداره. در واقع معدل اين ترم ام از لحاظ معدل كل 20 شد. يكمش رو مديون انجل خانم ام. برا اينكه اگه رفته بودم سر كار نمي رسيدم به اين ماجراي زندگيم. اما واقعا چرا اين نمره رو داد بهم؟ اون روز اسمم رو تو كلاس علامت گذاشت. از همون روز آب مي خوره. وگرنه ورقه ي به اون خوبي برا چي بايد اين طوري بشه؟ بعضي ها عجب عقده هايي دارند. باور كن! جون تو!

راستي نياز نيست اين متن ها رو بخوني. اين ها رو مي نويسم برا خودم. كه روزي در آينده بخونم و يادم بياد چه دغدقه هاي پيش و پا افتاده اي داشتم!



تاريخ : شنبه 3 اسفند1392 | 11:53 PM | نویسنده : سمیرا |
شب اول خوابگاه

اون هم تو ی تیم جور

همه چیز تنهاییه و احساس می کنی زیادی ای. اما باید موند و صبر کرد. باور کن حس خوبی نیست اما باید موند و صبر کرد. تو درونت کلی سروصداست ولی باید موند و صبر کرد. بهرحال آش خاله است و باید موند و صبرکرد.واین برای حداقل یک ترم ادامه خواهد داشت. ترس بدی تو وجودته ولی باید موند و صبر کرد! کلاس زبانم چی می شه. ای بابا. از همه مهمتر اون بود. نمی دونم چه حکمتیه که همیشه کارام بخاطر نقل مکانم ناتموم می مونه مگر کاری که با صفورا شروع کنم. شاید گشایشی که دیشب خواستم همینه. ظاهرش که این رو نشون نمی ده. جون تو!

حالا هر چی! بگذریم. دیگه چطوری؟ اوضاع می زونه؟ این ور که کج و ماوجه!



تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1392 | 10:2 PM | نویسنده : سمیرا |
زبان خر است!



تاريخ : دوشنبه 28 بهمن1392 | 9:28 PM | نویسنده : سمیرا |
هميشه دنياي منا برام جالب بوده. انگار تو مُثل زندگي مي كنه و ما در واقعيت. هميشه از ديدنش يادم اومده كه تو هم مي توني ذهنت رو آزاد كني و به جهان ديگه اي تعلق داشته باشي. و علي موجودي كه از هم سناش زودتر بزرگ شده و يا من ديرتر!



تاريخ : دوشنبه 28 بهمن1392 | 10:32 AM | نویسنده : سمیرا |
واقعا كي راست مي گه، كي دروغ؟!!

زمونه ي سختي شده. من كه وايميستم طرف مقابل ثابت كنه خودش رو. چون ديگه فرصت ندارم به دروغگوها برسم. 

جون تو!



تاريخ : یکشنبه 27 بهمن1392 | 3:29 PM | نویسنده : سمیرا |
آدم ها مي تونند متفاوت باشند و پيشداوري خوب نيست.

تاريخ : جمعه 25 بهمن1392 | 1:22 PM | نویسنده : سمیرا |